تبليغاتX
حرفی برای گفتن

2006/11/20

ماجرای آقای وزیر و "رانی"

 چند روز پیش از رادیو شنیدم که آقای وزیر کشاورزی در یکی از سفرهای استانی شان از خوردن آب میوه "رانی " به جرم خارجی بودن امتناع کرده و سایر همراهان را نیز منع کرده است . گرچه ماهیت عمل ایشان  در راستای حمایت از تولیدات داخلی مثبت تلقی می شود اما اجازه دهید تا قضیه را از نگاه دیگر هم مورد ارزیابی و قضاوت قرار دهیم. بنا به مصاحبه  تلویزونی چند ماه پیش آقای شاهرودی رئیس قوه قضائیه سرمایه گذار "رانی " که یکی از سرمایه داران ایرانی معروف مقیم خارج است بنابه عرق ملی خود مایل بوده است این سرمایه گذاری را در داخل ایران انجام دهد تا علاوه بر ایجاد هزاران شغل برای جوانان بیکار داخل کشور محصول خود را به کشورهای دیگر هم صادر و ارز آوری خوبی را  برای کشور ایجاد کند . ولی ظاهرا با دست اندازی هایی که برخی از وزارت خانه ها و سازمان ها برای ایشان فراهم کرده اند ایشان عطای سرمایه گذاری در ایران را به لقایش بخشیده و سرمایه اش را در کشور عربستان سرمایه گذاری کرده است. حال شما قضاوت کنید که آیا آقای وزیر با نخوردن چند "رانی" ۴۰۰ تومانی می تواند جبران از دست دادن میلیون ها دلار سرمایه از کشور را جبران کند یا خیر ؟

نوشته شده توسط در 11:44 |  لینک ثابت   • 

2006/11/12

اوئي كه نمي شناخت !

سال 64 است. نيروي هوائي عراق شديد ترين حملات را به شهرهاي مسكوني آغاز كرده است . اصفهان هم از اين حملات بي نصيب نيست . شهر در شب تقريبا خالي از سكنه است . همه شهري ها به روستا ها پناه آورده اند و رو ستائيان با آغوش باز پذيراي آنها . خانواداش به اتفاق يك دوجين خاله و دائي به روستائي به نام " سگزي" در 40 كيلومتري جاده اصفهان – نائين پناه آورده اند . در پناه مردي به نام "حسن لبفاف " كه اورا مفتخر به نام " حسن گازي " كرده اند . به خاطر شغل دومش كه پر كردن كپسول هاي گاز است . به مدت تقريبا 2 ماه است كه زندگيشان شده است راه اصفهان – سگزي . روزها در اصفهان و شب ها در سگزي . دست و لپ بچه ها خشگه زده است از سردي هوا. دلمشغوليشان ايستگاه راه آهن سگزي و البته صحراي چغندر حسن گازي است. در طول روز كه در اصفهان هستند هواپيماهائي مي بيند كه به راحتي مي آيند ريق شان را مي ريزند روي شهر و مي روند . ماتحتشان مي سوزد وقتي مي بينند از دست هيچ كس كاري ساخته نيست. مدتي است شايعه مجهز شدن پايگاه هوائي اصفهان به موشك هاي زمين به هوائي دور برد به گوش مي رسد ولي هنوز اتفاق خاصي نيفتاده است.

 نزديك خانه عمويش در محله جلفا ايستاده است . محلي كه از جاهاي ديگر شهر امن تر است. جيغ آژير قرمز به هوا بلند مي شود . به جاي پناهگاه به پشت بام مي رود . نگران خانه شان هست . مي شود از آن بالا محل اصابت بمب را حدس زد. صداي انفجار مهيبي ميايد. چشم مي اندازد در افق شهر . گرد و خاكي ميبيند كه چندان مشخص نيست از كجا هوا شده است . يك لحظه به آسمان چشم ميدوزد . هواپيماي مهاجم را مي بيند كه با شناخت از پدافند ناقص گستاخانه تا ارتفاعي آمده است كه مي تواند حدس بزند مينگ 29 است . در يك آن  دو شيئي رعد آسا به سمت هواپيما مي رود . هواپيما اوج مي گيرد تا جان سالم بدر برد . سومين شي برخورد مي كند تا شاهد سقوط هواپيما در كمال ناباوريش باشد . شهر يك لحظه از سوت و كف و تكبير ملت به هوا مي رود . چند روز است كه شايعه شده شخصي كه هدايت كننده موشك پدافند بوده است توسط افراد ناشناسي ترور شده است . شادي سقوط هواپيما در دلش تلخ مي شود .

 

سال 85 است . دارد از ماموريت شهر اراك به تهران بر مي گردد . در كنار دستش در صندلي عقب ماشين سمند مردي ميانه سال با ظاهري معمولي و پسري با ظاهري هوي متال  نشسته است . حركات سر و كردن مرد ميانه سال اورا به عقب ماندگان جسمي مي نماياند. كمي از حضورش ناراحت مي شود . پسرك مدام سيگاري بار گذاشته دود مي كند و ته سيگارش را كف ماشين مي ريزد . تحمل مي كند و چيزي نمي گويد . راننده سمند سي دي موسيقي مي گذارد . سي دي پنجاه سال موسيقي ايران است . صدها بار گوش كرده است . آهنگ زيبائي از مرضيه پخش مي شود كه مرد ميانه سال را به وجد مي آورد . سراغ اسم خواننده را مي گيرد . راننده اظهار بي اطلاعي مي كند . به او مي گويد مرضيه است . به فكر فرو مي رود . سراغ كار و بارش را مي گيرد . مطمئن مي شود ديوانه نيست و كمي احساس راحتي مي كند. آهنگي از گوگوش پخش مي شود . مي خندد و عنوان مي كند كه سالها پيش او را سوار اتومبيل خود كرده و جلوي در منزلش در فرمانيه پياده كرده است. مي گويد كه گوگوش همسايه ناطق نوري بوده است . از ته لهجه اش مي فهمد كه اصفهانيست . از سالهاي 64 و موشك باران اصفهان سوال مي كند . به او اطمينان مي دهد كه همه چيز را به خاطر دارد . در كمال ناباوريش عنوان مي كند كه زدن هواپيماي مينگ 29 در سال 64 كار او بوده است . باور ش سخت است اما نشاني هاي دقيق دارد براي شاهكارش. مي گويد كه خودش سيستم جديد موشكي را از يك كشور دسته چندمي خريده و خودش هم آموزش ديده است . چنان خاطره آنروز را باز گو مي كند كه گوئي حادثه يك بار ديگر دارد اتفاق مي افتد. هنوز برق شادي آنروز را مي توان در چشمانش ديد. مي گويد موشك سوم را به نيت حضرت زهرا پرتاب كرده است و پس از اصابت كه چه ديوانه بازي هايي در نياوره است. از گزو شيرني مردم مي گويد كه هر شب پشت در پايگاه تلنبار مي شد به نشانه قدرداني و سپاس. و از پاداش هاي كرباسچي كه آن موقع استاندار اصفهان بود.

چند سال است كه از نيروي هوائي سپاه خودش را باز خريد كرده و به اراك آمده است . دارد براي شركت در جلسه اي در نيروي هوائي سپاه به تهران مي رود مي گويد هنوز ول كنش نيستند. چندان دلخوشي از روزگار ندارد . اعصاب كتف و كردنش ظاهرا در اثر موج انفجاري ناقص شده است كه اينگونه مانند عقب ماندگان جسمي به نظر مي رسد. جرات نمي كند شاديش را با سوال در مورد وضعيت جسميش خراب كند . اينقدر سرگرم صحبت با اوست كه نمي فهمد روبري ترمينال جنوب هستند. در ترافيك پشت چراغ قرمز يك دفعه از اتومبيل بيرون مي پرد . مي گويد بچه همين محله روبري ترمينال است . خداحافظي مي كند . با نگاهش تعقيبش مي كند داخل كوچه اي مي شود . از نگاهش كم مي شود ولي فكرش خلاصش نمي كند . تازه يادش مي آيد هيچ نام و نشاني از او نگرفته است. 

پی نوشت : اوئی که نمی شناخت داستانی است کوتاه از خودم .

نوشته شده توسط در 12:24 |  لینک ثابت   • 

2006/11/1

غیبت 30 روزه

امروز درست سی روز است که در این جا کلمه ای ننوشته ام چون دل و دماغ نوشتن نداشته ام . بیماری ماردم شوک روحی سنگینی بر من وارد کرد . قطعا حکمتی در این مصیبت بوده و هست که ما از آن بی خبریم . برای من حداقل حکمتی که داشته این بوده است که قدر پدر و مادرم را داشته باشم و بیش تر از گذشته به فکرشان باشم . در این چند سال گذشته که از خانه دور بوده ام اتفاقاتی افتاد که پدر و مادرم را تقریبا رها کرده بودم . بهر جهت این نصیحت از من به شما " قدر پدر و مادر را داشته باشید وجود ایشان به هر نوعی برکت زندگیتان است " کاری نکنید که برکت از زندگیتان برود .

نوشته شده توسط در 13:29 |  لینک ثابت   •