2007/1/17
اتحاد با سرخپوست ها و وضعيت كشمشي ما
1) به قول ژنرال كاسترو "سرخپوست خوب يه سرخپوست مرده ست " حالا چرا اين آقاي خوش تيپ دوره افتاده است در حيات خلوت آمريكا !! (از قول كيهان) خدا مي داند . ظاهرا يك آدم سليم العقلي هم در دستگاه ديپلماسي ما پيدا نمي شود كه به اين كوچك زاده (نه آن كوچك زاده راهيافته به مجلس) حالي كند كه ما چه منافعي با سرخپوست هاي بوليوي و نيگاراگوئه و ونزوئلا و چه مي دانم صدها كوفت و زهر مار ديگر داريم غير از اينكه چند تا ديوانه اي مثل خود او صبح كه از كپه مركشان بلند مي شوند تا بوق سگ به آمريكا فقط و فقط فحش مي دهند و مشكلات اقتصادي ، فرهنگي ، اجتماعي و ... خود را زير خروارها شعار ضد آمريكائي پنهان مي كنند . البته مي شود از اين سفر يك حدس هائي هم زد كه مثلا اين سفر در پاسخ به سفر خانم رايس به كشورهاي خاورميانه براي گرفتن قول هاي مساعد از متحدان عرب بر عليه ايران است ولي تورا خدا قضاوت كنيد آيا مي توانيد وزني ميان كشورهاي با نفوذي مثل مصر ،عربستان و امارات با كشورهاي سرخپوستي كه به سختي نام كشورشان روي نقشه جغرافيائي ديده مي شود پيداكرد .
2) دوم اينكه ضرب العجل اول شوراي امنيت مي رود كه تمام شود . در اين چند مدت تمام دلخوشي سياستمداران براي عدم حمله نظامي به كشور توجيه افزايش قيمت نفت بوده است. فكر مي كنيد سفر خانم رايس در اين شرايط به چه منظوري بوده است . همه مي دانند كه كشورهاي منطقه همكاري نظامي مستقيمي با آمريكائيها بر عليه ايران نخواهند كرد ولي كاري مي كنند كه كه از همكاري نظامي هم بدتر است . قطعا خانم رايس در صدد جلب كشورهاي منطقه به خصوص كشورهاي نفت خيز براي ثابت نگاه داشتن قيمت نفت در هنگام حمله احتمالي است . در اين مورد يقين دارم كه اين كشورها كمال همكاري را خواهند داست . به اين دليل كه خود را از عواقب خطرات انتحاري ايران مصون مي كنند ضمن اينكه خودشان را از شر ايران خلاص مي كنند. تا اينجاي كار يعني كار مان تمام است ، مگر يك راه حل و تنها يك راه حل .... مذاكره مستقيم با خود آمريكا ئيها بدون هيچ پيش شرطي و بدون هيچ واسطه اي و بدون هيچ ناز و كرشمه اي . بجنب محمود ! بجنب ! اوضاع كشمشي است محمود بابا !
2007/1/14
چه مي بايد كرد؟
نزديك ساعت هفت عصر است .كنار كيوسك روزنامه فروشي محو خوانندن تيتريك روزنامه ها ست . صدايي رعشه وار تقاضاي پانصد تومن پول كرايه تاكسي مي كند . سر بلند مي كند . دختري است با چشماني خمار كه ناي ايستادن هم ندارد . سرو وضعش بدك نيست و كمان نمي رود كه كدا باشد. معمولا به اين جور آدم ها كمك نمي كند . مي خواهد بي اعتنا راهش را بگيرد و برود . با نگاه به صورتش انكار براي يه لحظه تمامي درد و رنجي كه در زندگيش متحمل شده است از جلوي چشمانش رژه مي رود . زيپ كيفش را باز مي كند و به اندازه توانش يك اسكناس هزاري به او مي دهد . به اين خيال كه امشبي را شايد از گزند هزاران طعمه در امان باشد . هنوز پول را نگرفته دستش را داخل كيوسك روزنامه فروشي مي كند .
- " آقا لطفا يك پاكت سيگار بدهيد " .
مثل يخ وا مي رود . ديگر نگاهش نمي كند . حس آدم احمقي را دارد كه سرش كلاه گذاشته اند . خودش را بابت اسير شدن در برابر احساساش لعن مي كند . دوباره به خودش قول مي دهد كه ديگر بار كمك نكند . ولي اگر مي شود . هرروز آدم هاي محتاجي را مي بيند كه به بهانه هاي جور واجور از آدم درخواستي دارندكه نمي تواند به سادگي فراموشش كند . از خودش مي پرسد در برابر اين آدم ها چه بايد كرد ؟ جوابش را نمي داند ؟ درمانده است!!
2007/1/2
جلادها نیز می میرند!
به یک نکته بسیار جالب در مورد پس لرزه های اعدام صدام توجه کرده اید . تمامی دیکتاتورهای جهان يكي پس ازديگري و با فاصله هاي زماني متفاوت اعدام صدام را محکوم و ابراز تاسف می کنند . پادشاه عربستان ، امير قطر ، پادشاه اردن ، امير امارات ، رهبر ليبي ، رئيس جمهور مصر ، رهبر حماس و جالب است رئيس جمهور تاجيكستان از اين قماش هستند . در اين ميان چاوز و مورالس مردانگي كرده و به خاطر نان و نمكي كه با احمدي نژاد خورده اند فعلا سكوت كرده اند. از محكوميت آنها مي توان سرنوشتي چون صدام را براي آنان متصور بود .
2007/1/2
تبریک سال نو میلادی
آنقدر سرم شلوغ بود که فراموش کردم سال نو میلادی ۲۰۰۷ را به همه هموطنان مسیحی خودم تبریک و تهنیت بگویم . سال پر خیر و برکتی را برای شما و خانواده هایتان آرزو می کنم.
2006/12/25
یلدا بازی
1) بهمن سال 57 بچه كوچيگي بودم . تقريبا تمام فاميل تو خونه ما جمع شده بودند تا مراسم سخنراني آقاي خميني را تماشا كنند آخه اون موقع كمتر كسي تو فاميل تلويزيون داشت . تو بغل بابا نشسته بودم دقيقا در اوج سخنراني و هنگام گفتن " من دولت تعيين مي كنم و ..." از بغل بابا نيم خيز شدم و يك گوز جانانه دادم و دوباره سر جايم نشستم بعد از چند ثانيه سكوت اتاق از خنده منفجر شد.
2) يادم مياد كه توي يك خونه با شريك بابام زندگي مي كرديم .از زن شريك بابام خيلي بدم ميومد .زن شريك بابام يك مرغ گاگل زري داشت كه روزي دو تا تخم مي ذاشت به مرغه هم خيلي علاقه داشت . يه روز از لجم رفتم سراغ مرغه و يه سيخ كردم توي كونش و از دهنش در آوردم . بيچاره زن شريك بابام وقتي رفت تخم مرغ صبحانش رو بياره همين طور مونده بود هاج و واج كه چه اتفاقي افتاده.
3) حالا كه از حيون آزاري گفتم بزار تا يكي ديگه هم بگم . توي خونه يه گربه خونگي داشتيم به اسم " پيشي" كه معمولا غذاشو با من مي خورد . يه شب يه فيلم تاريخي رومي ديدم كه آرتيست هاش باشمشير هاي پهن و كوتاه به جون هم افتاده بودن . از حركاتشون خوشم اومد. فرداي اون روز رفتم تو آشپزخونه و يه سيخ كباب پهن به قائده همون شمشير هاي رومي انتخاب كردم و غذا به دست رفتم سراغ پيشي . كمي بهش غذا دادم و به طرفه العيني سيخ كباب را بر سر" پيشي" فرود آوردم پيشي هم بعد از يه شوك عصبي بهم حمله ور شد و چند تا پنجول جانانه بهم گشيد و ديگه هم گذرش به خونه ما نيفتاد .
4) قبل از انقلاب با خانواده رفته بوديم مشهد . درست چند ماهي قبل از بهمن 57 . حكومت نظامي بود و مارو با بچه ها تنها گذاشته بودن تو هتل و رفته بودن حرم . از خواب بلند شديم ديديم در اتاق رو روي ما قفل كردن . بعد از كلي گريه و زاري تازه يادمون افتاد كه دستشوئي هم داريم . ما هم سه نفري كمد لباس رو يه آبياري حسابي كرديم .
۵) سال 58 بود و دائي يك و يك دانه داشت براي مسافرت به فرانسه آماده مي شد . پدر بزرگ يك ساك چرمي شيك با نقش رنگي دو پرچم انگليس و آمريكا برايش خريده بود كه وسايلش را در آن جاسازي كند . شب قبل از پرواز كه همه براي خداحافظي به منزل پدر بزرگ رفته بوديم . من كه هميشه از تلويزيون و مراسم خياباني فقط شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر انگليس را به همراه آتش زدن پرچم آنها شاهد بودم . بدون آنكه مفهومي از سياست در ذهن داشته باشم در يك اقدام انقلابي به سراغ ساك چرمي دائي رفته و دو پرچم انگليس و آمريكا را با دندان قلوه كن كردم . البته تا امروز هيچ گاه هم به جرم خودم اعتراف نكردم.
پ ن: از آنجاکه بنده بدون نام و فاقد ارتباطات دوستی با وبلاگ های دیگر می باشم قواعد این بازی جالب را به هم زده واز درخواست برای پیوستن وبلاگ های دیگر به این بازی صرف نظر می کنم
