تبليغاتX
حرفی برای گفتن

2007/11/21

روز پنجاه و هفتم

بعد از گذشت ۵۷ روز اقامت در ژاپن هنوز صدای زنگ موبایل حتی یک ژاپنی را در مکان های عمومی نشنیده ام . داخل مترو که به خصوص هر جا نگاه می کنی هشدار عدم استفاده از موبایل را می بینی . ظاهرا حساسیت عجیبی به این مسله وجود دارد که درتصور ما نمی گنجد . امروز داشتم برای یک ایرانی مقیم ژاپن که ۲۰ سال بود ایران را ندیده بود فرهنگ استفاده از موبایل را در ایران را می گفتم وقتی می شنید که هر کس به خودش اجازه می دهد با موبایل با صدای بلند در هر جا صحبت کند و در تمام مکان ها حتی در جلسات رسمی صدای انواع و اقسام زنگ ها را از جمله بابا کرم و مداحی و ترانه های لوس آنجلسی و تهران جلسی و ... از موبایلش خارج می شود  داشت از تعجب شاخ درمی آورد و مدام می گفت که دارین با من شوخی می کنید !!! و از ما اصرار و از اون انکار .

امروز من یه گزارشی رو باید ارایه می کردم که در مورد وضعیت تحصیل زنان در پاکستان بود . در حین گزارش به مشکل تهیه "جهیزیه " برای دختران و توجه بیشتر والدین پاکستانی به فرزند پسر اشاره کردم که همه خانم کلاس بعد از گزارش سوال که آقا این "Dowry" یا همان جهیزیه چیه . حالا از طرف ما هی  توضیح و عکس و العمل أنها که ما هنوز نفهمیدیم این  "Dowry" را . خلاصه ما با کلی بدبختی این"Dowry"  را حالیه این ضعیفه ها کردیم که بعد از شیر فهمی در اومدن که آقا این دیگه چه قانون مسخره ای که طرف دختر دسته گلش رو بده به یه آدم نره غول تازه کلی هم اسباب اساس رو ش بزاره . من هم واقعا جوابی براشون نداشتم . راستی واقعا این چه رسم مسخره ای یه !!!!

 

نوشته شده توسط در 13:8 |  لینک ثابت   • 

2007/11/17

روز پنجاه و سوم- اوزاکا و کیوتو

حدود ساعت ۶ بعد ازظهر به اوزاکا رسیدیم و یه راست رفتیم هتل . اوزاکا را از هر جهت بهتر از توکیو دیدم در عین مدرن بودن ولی فوق العاده زیباو سرسبز . صد برابر زیبا تر از جاده چالوس ! ساعت ۹ صبح فردا هم با اتوبوس به طرف کیوتوحرکت کردیم و ناهار را در اتوبوس بودیم . من کنار یکی از ژاپنی های همراهمان بودم که سر صحبت را درمورد هیروشیما و اینکه چرا منتخب آمریکایی ها برای بمب اتمی بود . که دست گیرمان شدظاهرا هیروشیما یکی از شهرهای مهم تولیدسلاح در آن زمان بوده . یارو هم نه گذاشت و نه برداشت که راستی شما انرژی اتمی می خواین برا چی با این همه منابع نفتی . من هم در جواب که شما هم با این همه جنگل چرا چوب مصرفی تان را از اندونزی و برزیل وارد می کنید که طرف حساب کار دستش اومد .

کیوتو برای یه دوره ۱۱۰۰ ساله پایتخت ژاپن بوده و از سال ۱۸۶۸ در زمان دولت "میجی" پایتخت به توکیو منتقل شده است . شهر یکدست است و نسبت به شهر های دیگربافت سنتی خودش را حفظ کرده . ضمن اینکه آدماش هم آدم تر از توکیو هستن . حداقل تو خیابان یه لبخند به آدم می زنند . شرکت Kyocera اولین جایی بود که بازدید کردیم .تولید کننده موبایل سرامیک های زینتی و صنعتی و فکس و زیراکس و میکرو پروسسور و خازن های الکتریکی و سولارهای خورشیدی و هزار کوفت و زهر مار دیگر. سال ۱۹۶۴ با دوازده نفر کارگر تاسیس و فعلا با بیش ازدوازده هزار نفر در ۱۱ کشور جهان فعالیت می کند . بعد از اونجا رفتیم Kinkaku-ji یا به عبارت دیگه Golden Pavilion یه معبد طلایی فوق العاده زیبا در وسط یه دریاچه کوچک که سال ۱۳۹۷ میلادی ساخته شده . پر از توریست های داخلی و خارجی . تو پارگینگ معبد یه اتومبیل توریستی "هامر" آمریکایی پارک شده بود که این ژاپنی های عینهو این ماشین ندیده ها دورش جمع شده بودن و عکس می گرفتن . اینها رو جون تو جونش کنی عشق آمریکان علیرغم نفرتی از اون دارن . پارادوکس جالبیه . قلعه Nijo-joهم آخرین بازدیدمان در کیوتو بود .سال ۱۶۰۳ ساخته شده ولی هنوز زنده و پابرجا و زیبا و تر و تازه . کل مساحت قلعه ۲۷۵۰۰۰ متر مربع و مساحت بنای آن در حدود ۷۳۰۰ متر مربع است . نظم ژاپنی درآن سالها راهم به وضوح می توان در ساخت بنا دید . دم در ورودی بنا مثل بچه آدم کفشاتو در می اوردی و می رفتی تو عکس برداری از داخل هم ممنوع .هیچ چیز زایدی امروزی هم در داخل پیدا نمی کردی حتی یه متر سیم برای روشنایی علیرغم تاریک بودن در داخل  به این می کن روش محافظت از آثار باستانی .

 

نوشته شده توسط در 18:30 |  لینک ثابت   • 

2007/11/16

روز پنجاه ودوم- هیروشیما

همانطور که گفتم ما یه سفر سه روزه به هیروشیما و اوزاکا و کیوتو داشتیم . و من یکی دو ساعتی هست که تازه رسیده ام . یه سفر فراموش نشدنی و رویایی که کلی برام تجربه داشت . ما ابتدا فاصله ۹۰۰ کیلومتری توکیو تا هیروشیما را با ترن ها اکسپرس Shinkansen فقط در۴ ساعت طی کردیم .  این ترن ها یه چیزی تو مایه های هواپیماست منتهی رو ریل . به نظر من خیلی هم بهتر از هواپیما چون اینها مشکلات تهیه بلیط و تاخیر و فاصله دوری فرودگاه ها تا شهر رو هم نداره . تو هیروشیما از موزه و پارک صلح و شرکت MAZDA  و شهرداری هیروشیما دیدن کردیم . تو موزه صلح یه فیلم مستند از فاجعه بمب اتمی دیدیم که واقعا اشک مان را درآورد . چند ژاپنی که همراهمان بودند همچین تر و تمیز نشته بودن و گریه می کردن فکر نکنم این فاجعه هیچوقت یادشون بره و نفرتی که در باطن از آمریکایی ها دارن . از هیروشیمای قدیم فقط یه مدرسه مخروبه باقی مونده که به عنوان سمبل بمباران نگه داشتن . خود موزه چیز زیاد اساسی نداشت به نظرم می تونستن بیشتر رنگ و لعابش بدن . کارخانه مزدا هیروشیما یکی از شعبات اصلی مزدا در ژاپن است . تقریبا هیچ اطلاع فنی به غیر از نمایش جدید ترین موتور ابدایی مزدا و بازدید از موزه به ما داده نشد . اجازه عکس برداری هم از داخل کارخانه و خط تولید نداشتیم . در موقع بازدید از خط تولید اینقدر که ما سرو صدا کردیم حتی یه نفر از کارگرها سر بلند نکرد که آقایون منت به چند!!! مثل همان روبات های خط تولید . بازدید بعدی هم از شهرداری و گپ و پرسش و پاسخ با معاون شهردار که تقریبا تمام حرف هاش رو از رو نوشته خوند . 

نوشته شده توسط در 16:18 |  لینک ثابت   • 

2007/11/13

روز چهل و نهم

حالم از این گروه ده نفره ایرانی دوره توریست بهم خورد . دو نفرشان را نمی توانی پیدا کنی که با هم تفاهم داشته باشند . دیشب یه دعوای کوچک زرگری هم با  هم کردند . یکی شان هم سر یه سو تفاهم چنان حال مرا گرفت که دیشب تا امروز را تو لک بودم . می گویند مشت نمونه خروار است . حالا فکر کنید که ۷۰ میلیون ایرانی چطور می تواند سر منافع ملی شان وحدت داشته باشند .

توی گروه یه زن سیاه پوست داریم اهل "بوتسیوانا" آفریقا . دیروز دیدم دارد " اندی" و "هایده" گوش میکند جالب اینکه نمی داند موسیقی ایرانی است  ولی اسم هر دو را می داند . وقتی بهش گفتم شاخ درآورده بود . رو حساب موسیقی عرب گوش میداد . قرار شد یه سی دی کامل هایده که شانسی همراه خودم به ژاپن آوردم بهش بدم . امروز هم موقع گوش کردن "سکوت غم" "رضا صادقی" دو سه نفر از نیجر و ماداکاسگار و ونووا  اومدن پیش من که آقا ما تو کف این موزیکیم . منم آلبوم "نرو" رو دانلود کردم برن حالشو ببرن . فکر کنم اگه یه مدیا  قوی مثه حداقل "الجزیره" تو دنیا داشتیم موسیقی ایرانی جهانی شده بود .

ما فردا داریم می ریم هیروشیما و کیوتو برای یه سه روزی . به فیلد تریپه . از موزه صلح هیروشیما و کارخانه مزدا بازدید داریم . خدا آخرت و عاقبت مان را به خیر کناد در کارخانه مزدا . قرار است که این آقای "میزان الرحمان " از بر و بچ بنگلادش اسپیچر گروه باشد برای تشکر و سپاسگذاری ... 

 

نوشته شده توسط در 18:5 |  لینک ثابت   • 

2007/11/10

روز چهل و ششم

دیشب یک گروه ۱۰ نفره ایرانی از سازمان میراث فرهنگی برای یه دوره یک ماهه توریسم به خوابگاه TIC توکیو اومدن که دو تاشون خانم هستن . دو نفر از آقایون واقعا دنیا دیده و باحالالن . از من خواهش کردن برای روز شنبه که امروز بود یه پیشنهاد بدم که من هم نمایشگاه  MOTOR SHOW TOKYO  را پیشنهاد دادم . یه نمایشگاه بین المللی اتومبیل با شرکت غولهای صنعت اتومبیل دنیا که امسال چهلمین دوره اش را طی می کرد . و چه قیامتی بود  . آدم سرسام می گرفت از این همه تنوع مدل و رنگ. واقعا باید رفت در این ایران خودرو را گِل گرفت با این سیستم دولتی و عقل های ناقص مدیرانش که حتی ناتوانند از انتخاب و اسمبل کردن یه خودرو خوب و باکلاس . اگرچه می دانم مشکل ما از سیاست پرخاشجویانه و معیوب مان سرچشمه می گیرد و اینکه هیچ شرکت معتبری حاضر نیست با این شرایط در ایران سرمایه گذاری کند .

امروز بالاخره یه گروه تاجیک هم دیدم که آنها هم برای دوره توریست آمده بودند . از بینشان بادختر "رعنا " نامی یک ساعتی را حرف زدم . مجرد نه چندان زیبا ولی نمکی . آشنا با زبان های فرانسه و انگلیسی . و علاقه مند به ایران و فرهنگ فارسی . چنان کلمات ناب فارسی از او  شنیدم که تا دیروز کمتر شنیده بودم و  چه قدر به جا و اساسی در جملات بکار گرفته می شد . تازه ناراحت هم بود که در خانواده شان او بی سواد ترین آدم به لحاظ ادبیات فارسی است . قرار است سال دیگر به ایران بیاید .

نوشته شده توسط در 16:58 |  لینک ثابت   • 

2007/11/5

روز چهل و یکم

آقا ما هر کاری می کنیم مطالبمون به روز باشه نمی شه . اینجا آدم واقعا وقت کم می یاره . الان هم داشتم پست قبلی را ویرایش می کردم که اشتباها حذف شد . من هم حوصله نوشتن دوباره را ندارم .

بازی های تیم ما روز شنبه توی زمین چمن کالج امور مالی توکیو برگزار شد . بازی اول رو ۳ بر صفر باختیم . با زی دوم رو ۳ بر صفر بردیم و بازی سوم رو هم با پنالتی باختیم .  همین !!! بنده هم بعد از سه سال بازی نکردن دهن مبارک را سرویس کردم . الان تموم عضلات بدنم درد می کنه . بعد بازی هم یکی اومده بود مصاحبه که هدفتون ازاین بازی و از این حرفها  ما هم گفتیم آشنایی با بر و بچ کشورهای دیگه و گفتگوی فرهنگ ها !!!۱

روز یک شنبه هم با این رفیق ایرانی مان رفتیم "Flea Market Shinagawa" . نمی دونم گفتم یا نه این بازارها یه بازار یک بار در هفته و یا یک بار در ساله که فروشنده هاش خونواده های ژاپنی هستند . من یه کردن بند و گوشواره کریستال آمریکایی برا عیال خریدم به ۱۰۰۰۰ ین . قیمت خورده بود ۱۲۵۰۰ که یکهو زرتی ۲۵۰۰ افتادم پایین . فروشنده یه دختر ژاپنی که ۷-۸ سالی نیو یورک زندگی کرده بود . یه فروشنده سویسی هم دیدم که با زن ژاپنیش کردن بند و انگشتر معامله می کرد . حرف نزده فهمید اهل ابرانیم .می گفت دوست ایرانی زیاد داره و ایران را خیلی دوست داره . به خاطر مسایل سیاسی هم جرات مسافرت به ایران را نداشت .

 

نوشته شده توسط در 17:0 |  لینک ثابت   • 

2007/10/30

روز سی و پنجم -(3 )Home Stay

موقع برگشت از معبد با "ری یگو " در یک تله سیژ نشتیم . با لاخره طاقت نیاورد و نگاه منفی اش را در مورد حجاب و محدودیت زنان و امنیت در ایران گفت که ظاهرا از کتاب یک نویسنده فرانسوی گرفته بود . در مورد حجاب اجباری حق را به او دادم و در ضمن گفتم که دیدگاه های سیاسی یک حکومت را با دیدگاه های اکثریت جامعه اشتباه نگیرد . چرا که این خواسته ملت ایران نیست . ضمن اینکه با وجود حجاب اجباری محدودیتی برای حضور زنان در عرصه های مختلف وجود ندارد ولی در مورد  امنیت به او گفتم که قطعا امنیت ایران از پاریس و نیویورک بالاتر است . که حواله ام داد به ربودن دانشجوی ژاپنی در بم . من هم به او گفتم که آیا می تواند ادعا کند که وجب به وجب ژاپن امنیت کامل دارد که البته رد کرد و جواب سوالش را هم گرفت . بعد از برگشت جلوی خانه پرسه می زدم که خانمی سی و چند ساله پس از احوال پرسی خودش را "Naoko" خواهر " ری یگو " معرفی کرد . دختر شیرین و قشنگی بود و به سختی انگلیسی صحبت می کرد . اتومبیل هیوندای کوچکش را داشت برای باربیگیو  بعد از ظهر آماده می کرد . بین راه اعتراف کرد که خواهر بزرگ ری یگو است و هنوز ازدواج نکرده است دلیلش را که پرسیدم مرا به شانسش حواله کرد و مدام هم با شیرینی ملیحی می خندید . گروه Hippo Family کنار رودخانه Tamaکمپ زده بودند و یه بخشی از غذا هارا هم خورده بودند که ما رسیدیم . ولوله ای بود که نگو . از سیب زمینی و هویج و کوفته برنجی گرفته تا سوسیس و مرغ و استیک های خوک که روی توری های آتش کباب شده و نشده خورده می شد . جالب هم اینکه روی یکی از منقل ها برچسب زده بودند NO Porkبرای چند تا مسلمونی که در گروه مهمان بود . کنار کمپ هم با دو خانواده افغانی آشنا شدیم که یک زن و شوهر و زن دیگری دانشجوی دکترای بودند . از زبانم در رفت بین بیاناتم که اگه ملت افغان قومیت های خودشان را کنار بگذارند زودتر جبران سالهای از دست رفته را می کنند که طرف در آمد که ملت افغان چند صد سال است که در کنار هم متحد ند این استعمار آمریکا ست که نمی گذارد افعانستان سامان بگیرد . توی دلم گفتم طرف از صدقه سر همین آمریکایی هاست که زنش بورس دامپزشکی دانشگاه توکیو گرفته و حالا یه قورتو نیمش هم باقی است . که خوشبختانه بین بحث سر و کله ری یگو پیدا شد که بیا خودت و برنامه دیروز و امروز ت را برای دیگران معرفی کن . من هم  حسابی همچنان با هیجان از سوپرایزهای ری یگو  و مهمان نوازیش گفتم که جمعیت کف کرده بود . و البته حق ری یگو هم بود . حس می کردم یه نوع رقابت بین میزبانان ژاپنی برای سوپرایز کردن میهمانان خارجیشان وجود دارد که البته از برق چشمان و هیجان ری یگو معلوم بود که گوی سبقت را از دیگران ربوده بود . حدود ساعت ۵ بعد از ظهر همه میزبانان میهمانانشان را تا ایستگاه مترو برای خدا حافظی همراهی کردند که در این میان بعضی از بچه ها برای از دست دادن میهمانشان واقعا گریه می کردند جوری که دل آدم کباب می شد . به خوابگاه که آمدم حس کردم واقعا دلم برای " دایکی " و "کازوکی" کتک کاری ها و شیرین کاری هاشان تنگ شده است .

 

 

عکس یادگاری گروه Hippo Family

نوشته شده توسط در 17:27 |  لینک ثابت   • 

2007/10/29

روز سی و چهارم -(2) Home Stay

یک خانه کانادایی که اتفاقا "نوری کامی " همسر "ری یگو" فردا برایم توضیح داد که طرح و چوبش از کانادا وارد شده و در آن منطقه کوهستانی اسمبل شده بود . ۲۰۰ متری زیر بنا داشت . پایین پذیرایی و آشپزخانه و حمام و دستشویی و طبقه دوم دارای دو اتاق خواب یک دستشویی و یک بالکن بزرگ بود که نیمی از سقف پذیرایی را تشکیل می داد و چه قدر ساده تزیین شده بود فارغ از اضافات معمول خانه های ایرانی . بدون مرغی و کریستال و مبل استیل و یخچال ساید بای ساید و لوستر و آشغال های دیگه .  دیر وقت بود و موقع خواب . ظاهرا یکی از تخت های اتاق بچه ها را به اتاق خودشان برده بودند تا اتاق میهمان جای بیشتری داشته باشد . بعد از نشان دادن اتاق هدایایش را با عذرخواهی فراوان که ناقابل است تحویلش دادم . شب قبلش هم سی دی مستند "برسبولیس " را از دوست شیرازیمان رایت کردم و روی هدایا گذاشتم که همان شب تا آخرش را نگاه کرد . فکر بکری بود که این دوست شیرازیمان به کله مان انداخت .تا آخر های شب هم صدای تیلیک و پلیک آشپزیش می آمد که بنده خدا داشت تدارک ناهار گروهی فردا را می دید . فردا صبح که ازخواب بیدار شدم و بیرون را نگاه کردم واقعا شوکه شدم . کلاردشت و نمک آبرود باید برای آنجا لنگ پهن کنند . بی خبر آمده بودم به جنوب توکیو در ناحیه Hajiochishi  محله Kinjyo . که یکی از معروف ترین معابد آیین بودا به نام Yakuoeinدر ارتفاعات کوه  Takao  sun واقع در آنجا ست و مملو از نمازگذار و توریست . موقع صبحانه چشمم به تابلو میناتور و مابقی هدایایم افتاد که به طرز جالبی روی میز ابن آشپزخانه چیده شده بود به رسم تشکر از میهمان . سر صبحانه مرده بودم از خنده از دست "کازوکی" و "دایکی" پسران ۶ و ۳ ساله " ری یگو" . بی نهایت شیطان و چقدر باهوش . این هوش را نه در این دو بچه که در اکثر بچه های ژاپنی دیده ام . واقعا ما ایرانی ها شر و ور می بافیم مدام که ما باهوش ترینم .که اگر هستیم وبوده ایم چه غلطی کرده ایم برای ملت . من از بس این دو بچه تو سر و مغز هم زدند  فقط برای یک ساعتی " دایکی" به بغل از خانه زدم بیرون و به پیشنهاد مادرش کلمات ساده فارسی یادش دادم که موقع برگشت به خانه هر کلمه ژاپنی می گفتم سریع مترادف فارسیش را می گفت که کف کرده بودم . سر میز صبحانه "نوری کامی " هم از لاکش درآمد و پیشنهاد رفتن به بالای کوه و دیدن معبد را کرد . که با شعف پذیرفتم . و البته از روی رزومه ارسالیم می دانستند که علاقه فراوان به کوه دارم و حتی حدس می زنم انتخاب من برای میهمانی آنجا اتفاقی نبود . ساعت ۱۰ صبح با کفش های قرضی "نوری کامی" به همراه خانواده به طرف معبد رفتیم . تقریبا تا اواسط کوه با تله کابین و مابقی هم پیاده . مسیرمعبد بی نهایت زیبا و تمیز با شیبی نسبتا ملایم . به معبد که رسیدم مراسم دعا بربا بود که "ری یگو" تذکر داد از داخل معبداجازه عکس برداری ندارم . برایم جالب بود که برگه هایی دعا شبیه برگه های دعا نویس های خودمان می خریدند و پس از خواندن دخیل می بستدند به معبد . چیزی شبیه خرافات خودمان.(ادامه دارد)

 

 

 

 

 

 

   

                                       نمایی از کلبه کوهستانی خانواده کاواکامی

 

نوشته شده توسط در 16:15 |  لینک ثابت   • 

2007/10/28

روز سی وسوم -(1) Home Stay

آقا من الان یکی دو ساعتی هست که خسته و کوفته مثل یه بچه بازگشته از رویاهای کودکی از برنامه Home Stay میزبان ژاپنی ام برگشته ام . و اما بعد ...

روز شنبه ساعت یک و نیم بعد از ظهر توی یه هوای وحشتاک طوفانی و بارانی (از شانس تخمی ما) میزبانان ژاپنی برای تحویل گرفتن میهمانانشان به خوابگاه مرکز بین المللی توکیو اومده بودند . ما هر چی چشم انداختیم تا بلکه بتونیم از روی عکسی که سه روز قبل بهم داده بودن میزبانمون را از بین ۱۷ میزبان دیگه شناسایی کنیم نشد که نشد (دلیلش را هم که می دونید از دید ما همه ژاپنی ها مثل همدیگن ) تا موقعی که اسم منو صدا زدن و میزبان من بلند شد و خودشو معرفی کرد . من هم اول کارموقع معرفی با یه لباس کاملا رسمی اومده بودم که دیدم اکه با همین لباس تو این هوای طوفانی برم بیرون یه دست کت و شلوار پیاده شدم به همین دلیل هم بعد از پایان مراسم معرفی از " ری یگو " میزبانم اجازه خواستم که لباسم رو عوض کنم که اونم انکاری مثه خودم دشمن کت و شلوار خیلی هم استقبال کرد . بعد از مراسم معرفی هم " ری یگو" بهم توضیح داد که منزلش از اونجا خیلی دوره و تا ساعت ۹ شب که همسرش بین راه دنبالمون می آد برام دو جا برنامه گذاشته . بنابراین حدود ساعت ۳ اول به همراه دو تا از میزبانای دیگه با میهمانانشون از اندونزی و ازبکستان به منزل میزبان اندونزیایی رفتیم که در فاصله بین ایستگاه مترو تا منزل طرف باران حسابی پاچه هامان را تا خشتک آبیاری کرد و تازه اون موقع من راز علاقه خانم ها ی ژاپنی رابه شلوار کوتاه با چگمه بلند فهمیدم . با پسر ۱۳ ساله خانواده با نام مستعار " روناوُ " آشنا شدم عشق فوتبال وقتی بهش گفتم فکر کنم اسمش رو از " رونالدو " الهام گرفته از تعجب داشت شاخ درمی آورد . می گفت اول می خواسته اسمش یه چیزی تو مایه های "فیگو " باشه که " چارو "  اسم " روناوُ " را بهش پیشنهاد داده . "چارو" یه زن حدودا ۵۰ ساله و دنیا دیده که یه جورایی لیدر گروه Hippo  Family به حساب می آد و همه بهش احترام میزارن . سال  ۱۹۹۷ ایران بوده و اصفهان و شمال ایران را برای دو هفته ای گشته . موقع تعریف از ایران یه کم خیالم از طرف " ری یگو " و دیدگاه های احتمالیش در مورد ایران راحت شد . ساعت ۶ از بقیه خداحافظی کردیم و به یه کلوپ سالن ماندی شبیه سالن آیروبیک متعلق به چارو رفتیم . اونجا هم دو تا از مهمانای خارجی از تانزانییا و سریلانکا با میزباناشون با کلی بچه قد و نیم قد حضور داشتن . شروع کار معرفی با دو زبان مادری و انگلیسی از طرف میهمانا بود که چارو از همه برو بچ ژاپنی می خواست تکرار کنن . نگو ناکس صدا ها رو هم ضبط می کنه تا بعدا روش کار کنه . بعدا زیاد تعجب نکردم وقتی دیدم با کلی زبان زنده دنیا آشناست. شوهرش یه مرد متین و کاملا در اختیار همسر . یه زن ذلیل تمام عیار . موقع یه بازی گروهی شبیه " سنگ کاغذ قیچی " خودمان مرده بودم از خنده وقتی می دیدمش به همراه بچه های ۶-۷ ساله ورجه ورجه می کنه . و عجیب اخلاق کودکانه ای دارند این ژاپنی ها . رمز شادابی و  طول عمر و شاید هم موفقیت شان . موقع شام با و جود تنوع غذایی که هر کس غذایی آورده بود چیز دندان گیری به جز چند تکه کیک و برنج نتوانستم بخورم به خاطر مزه غذاهاشان . کمی مانده به ۹ از بقیه گروه خداحافظی کردیم و قرارمان شد فردا ظهر به صرف "باربیکیو" در کنار رودخانه "تاما". ساعت ۹ شب "نوریکامی " همسر ۴۲ ساله و جدی "ری یگو " به همراه دو پسربه تمام معنا تخس و شیطانشان در اتومبیل ولوو سرمه ای آخرین سیستمش منتظر ما بود . حدود یک ساعت و ربعی را در راه بودیم تا به منزلش رسیدیم . در بین راه از هر فرصتی استفاده کردم که سر صحبت را باهاش باز کنم . انگلیسی اش خوب نبود و " ری یگو " تمام تلاشش را می کرد تا رشته کلاممان قطع نشود . کاملا مشخص بود که چندان با فعالیت هایHippo  Family  همسرش راضی نیست . از طرفی هم شاید به خاطر خانه دار بودن همسرش باید یه جورایی برای سرگرم کردن زنش با فعالیت های او کنار می اومد . حدس می زدم که با فاصله ای که از توکیو گرفته ایم و ارتفاع باید وارد یک محیط کوهستانی شبیه کلار دشت شده باشیم . ولی به دلیل تاریکی شب و خستگی زیاد فضولی هایم را برای فردا صبح گذاشتم . به محض وارد شدن در خانه واقعا هیجان زده بودم به خصوص که با یکی از خانه های عشق من یعنی خانه ۱۰۰ درصد ساخت چوب مواجه شدم .   (ادامه دارد)

      

 

خانواده "ری یگو کاواکامیRieko Kawakami " به همراه شوهر و  فرزندانش

 

نوشته شده توسط در 16:10 |  لینک ثابت   • 

2007/10/25

روز سی ام

امروز میزبان برنامه home stay  من مشخص شد . یک زن و شوهر جوان ژاپنی با دو پسر ۶ ساله و ۳ ساله . دعوت کننده همسر خانواده " ریکو" ۳۵ ساله خانه دار و شوهر "نوری فامی" ۴۰ ساله کارمند است . اسم پسر ۶ ساله " کازوکی" و پسر ۳ ساله " دایکی " است . عکس خانوادگی شان را هم فرستاده اند . شوهره کمی اخمو به نظر می یاد که بعدا می یارمش تو راه . من پس فردا ملاقاتشون می کنم و رسما مهمونشون می شم . از الان عزا گرفتم که هدیه چی ببرم . از ایران به غیر از چند تا تابلو ارزون قیمت چیز دیگه ای نیاورده ام . فکر کنم باید دو تا اسباب بازی هم برا بچه ها تهیه کنم بزارم کنار تابلو .

این برنامه home stay ظاهرا از سال ۱۹۸۱ در جهان مرسوم شده و در حال حاضراز خانواده های ۳۰  کشور جهان عضو داره و هر ساله هم در حدود ۱۵۰۰ خانواده به کلوپ این برنامه تحت عنوان " the hippo family club" می پیوندند. طرفین مشخصات و علایق خودشون را به همدیگه می دند و مهمان برای یک شب تا دو هفته می ره خونه میزبان برای خوش و بش و تبادل فرهنگ و آداب و رسوم . فکر کنم آقای خاتمی باید نظریه گفتگوی تمدن هایش را با همین برنامه ساده تو ایران شروع کند . خیلی هم تو ایران طرفدار داره .

راستی یادم رفت بگم که تو این اوضاع حساس ما دیروز از "هماهنگ کننده مان" شنیدم که یک دانشجوی ژاپنی توی بم توسط اشرار گروکان گرفته شده . قضیه مال دو سه هفته پیشه ولی سایت های خبری ایران زیاد پوشش ندادن . در عوض تلویزون ژاپن مدام مسله را پی گیری می کنه . دیشب حتی در کنار خبر یک گزارش مفصل هم از شهر بم قدمت و و ضعیت آن پس از زلزله بصورت رنده پخش شد . این هم از شانس تخمی ما .   

نوشته شده توسط در 18:25 |  لینک ثابت   • 

2007/10/24

روز بیست و نهم

امروز گروه به کنفرانس (سازمان ملل - آفریقا و ما) در دانشگاه UN  دعوت داشت . بیشتر پانل ها مربوط به وضعیت بهداشت  در آفریقا مربوط می شد که با تصویر های دلخراشی از گسترش ایدز و مرگ و میر مادران و کودکان همراه بود . جالب است که پس از پانل ها اعضا آفریقایی ما همچنان شاد و شنگول به نظر می رسیدند و دنبال دوست یابی و رد و بدل کردن ایمیل با دختران ژاپنی بودند به خصوص دوست تانزانیایی ما که اتفاقا بیشترین اسلاید ها مربوط به آنجا بود . برایم جالب بود که در یک همچین کنفرانسی یک گروه از بچه های دبیرستانی را هم دعوت کرده بودند . که یعنی آشنایی با بازی بزرگان در سنین نوجوانی . چیزی که در ایران به آن اصلا توجه نمیشود .

اینجا عجیب در دست زن و مرد انواع و اقسام سگ می بینی . به نظرم می آید که همراه داشتن سگ یه نوع کلاس گذاشتن است مثل تهران خودمون چون کمتر تو دست آدمای پاپتی سگ دیدم . یه فرهنگ وارداتی از غرب چون هر چی فکر می کنم با روحیات ژاپنی ها جور در نمی آید .

 راستی یه چیز ارزونتر از ایران هم بالاخره پیدا کردم . شراب ۴ ساله کالیفرنیا با اسم "شیراز" فقط۸۰۰۰ تومان . خدا وکیلی ما که قیمت دستمون نیست ولی این دوست شیرازیمون می که این مارک رو با ۸۰۰۰۰تومان هم گیرت نمی یاد . 

 

نوشته شده توسط در 13:6 |  لینک ثابت   •