تبليغاتX
حرفی برای گفتن

2008/11/17

درسی از تاریخ (عبد خدائی و دکتر فاطمی )!!

سایت تابناک مصاحبه ای با محمد مهدی عبدخدائی مضروب کننده دکتر فاطمی کرده که خواندنی است . از نکات قابل توجه در این مصاحبه موارد جالبی به ذهنم رسید که به آنها اشاره می کنم :

۱) بعد از گذشت ۵۷ سال از ماجرا و اثبات حقانیت دکتر فاطمی به عنوان یک وطن پرست عبدخدائی حاضر نیست از کلمه " شهید" برای دکتر فاطمی استفاده کند .

۲) عبد خدائی از اینکه دکتر فاطمی در ماجرای ترور توسط او  کشته نشد خوشحال است .

۳) عبد خدائی دلیل قانع کننده ای برای ترور دکتر فاطمی ارائه نمی کند و صرفا به این موضوع که من موقع ترور فقط ۱۵ سال سن داشتم و تنها اجرا کننده دستور بودم قناعت می کند .

۴) عبد خدائی راه حل حذف فیزیکی افراد را (ترور شخصیت ها) را در این دوران نفی می کند . او عنوان می کند که در شرایط حاضرقادر به کشتن یک مگس هم نیست .

۵) عبد خدائی در صورت حضور دوباره سید محمد خاتمی در انتخابات به او رای می دهد !!!!!

پی نوشت ۱: زمان برای آدمها چه قدر زود دیر می شود . به نظر شما ۵۷ سال برای پی بردن به اشتباه کمی زمان دیری نیست . راستی آقای عبد خدائی تا به حال گذرش به خیابان شهید دکتر حسین فاطمی افتاده است و آیا اصولا توان گذر از این خیابان را دارد .

پی نوشت ۲: این مطلب را که داشتم می نوشتم به یاد شعر ارزشمند حضرت سعدی افتادم که " سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند " .

نوشته شده توسط در 8:44 |  لینک ثابت   • 

2008/11/5

مادر مرد از بس که غمخوار دیگران بود !

اگر بزرگ نمي شديم ، مادر نمي مرد و پدر بزرگ هنوز زنده بود و....

از ساعاتي قبل از آن صبح نحس دربيمارستان در كنارش بودم و با علم به آينكه ديگرفردا در خانه نمي بينمش  لب هايم را بر گونه هايش گذاشتم و براي تمام كوتاهي هايي كه در زندگي در حقش كرده بودم حلاليت طلبيدم . نفس هايش به گونه اي بود كه گويي اين آخرين نفسي است كه فرو مي رود و ديگر بر نمي آيد . چشمانش از بي طاقتي اين مرض لعنتي به زردي گرائيده بود و تمام تنش رنجور و زخم خورده از تشك هائي كه روزي براي آرامش تن به زيربدن مي انداخت . با اين حال زمانيكه با تمام وجودم قربان صدقه اش رفتم و دست و تتنش را غرق بوسه كردم  چند قطره اشك از چشمانش سرازير شد  كه گويي چون سيل تمام روح و تنم را شست و با خود برد . موقع رفتن در كنارش نبودم كه ايكاش بودم و رفتنش را مي ديدم . همسرم مي گفت تا به رفتنش رضايت ندهيد دست از شما نمي شويد و سرانجام موقع رفتن رضايت دادم چون طاقت رنجش را نداشتم . و او صبح سه شنبه هفتم آبان ماه از ما دست شست و براي هميشه رفت . امروز روز نهم است كه مادر ندارم .

نوشته شده توسط در 13:22 |  لینک ثابت   •