تبليغاتX
حرفی برای گفتن

2009/7/14

قدرت خانم

آقا سید دستش را کرده بود در جیبش تا پول خرت و پرت های میرزا سبز علی بقال را بدهد که صدای زنانه آشنائی دلش را لرزاند . علیرغم اینکه می دانست صدای گیست ، نگاهش را به عقب برکرداند تا صورت شکسته شده ولی هنوز دلفریب معشوقه از دست رفته سالهای جوانیش "قدرت خانم" را ببیند . آقا سید آنقدر حول شده بود که یادش رفت بقیه پولش را پس بگیرید . برای بار دوم نگاهش را کرد و سر به زیر از مغازه میرزا سبز علی بیرون آمد .

آقا سید بعد از گذشت سال ها از عمرش هنوزبر و روئی داشت و بین اهالی محل هم به صداقت و دست و دل پاکی معروف بود . از مال دنیا هم دکان کوچکی ته بازار محل داشت که به جلد و شیرازه و مرمت کتاب های قدیمی مشغول بود و به سختی نان همسر و شش فرزندش رو می داد ولی علی رغم همه گرفتاری های زندگی ناشکر نبود و اصولا هم به غیراز یک چیز به هیچ چیز امور دنیوی وابسته نبود ، اون هم عشق قدیمیش به "قدرت خانم " بیوه نازای مرحوم حاج آقا قدسی پیش نماز مسجد محله بود که چند سال پیش توی راه برگشت از روستا شون به شهر با یه مینی بوس تصادف کرد و به رحمت خدا رفت . با وجود اینکه  بیست سال پیش حاج آقا قدسی " قدرت خانم " را به زنی گرفته بود ولی آقا سید تا آخرین روزهای زندگی حاج آقا یکی از مریدان پرو پا قرص حاجی باقی ماند و تنها فردی از محل بود که به خونه حاج آقا رفت و اومد داشت و خرده فرمایشات حاجی را انجام می داد و خدائیش هم تا روزی که حاجی زنده بود به " قدرت خانم " کمتر از خواهری نگاه نکرد . اما درست فردای شب مراسم چهلم حاجی بود که رفته بود خونه قدرت خانم برای تسویه حساب های مراسم هفت و چهلم حاج آقا که بر خلاف همیشه که دست قدرت خانم از پشت پرده اتاق برای گرفتن و یا دادن چیزی می اومد بیرون ، خودش آمد و با یک ناز و عشوه خاصی حساب و کتاب مراسم رو با یه انعام حسابی به آقا سید داد و التماس عاقبت به خیری کرد . از اون روز به بعد هم به بهانه های مختلف قدرت خانم سر راه آقا سید سبز می شد و یا سر ظهر و تو خلوتی محله به در مغازه می اومد و خرده فرمایشاتی را برای سید می آورد . یک روز هم نه گذاشت و نه برداشت که آره ! بالاخره من یه زن بیوه هستم و هنوزم بر و روئی دارم ، شما که تو محل بر و بیائی دارید یه فکری برای ما بکنید و یه مرد نجیب و چشم پاک مثل خودتون  رو برام در نظر بگیرد . سید هم البته نامردی نکرد و چند نفری رو معرفی کرد که هر بار به بهانه های بی مورد قدرت خانم دک می شدند .

از دو سه روز قبل اون شب لعنتی ، سید تصمیم خودش رو گرفته بود . بر و بچه ها رو فرستاد ولایت . عصر زود تر از بقیه روزهای دیگه از حجره اومد خونه . سر و صورتی صفا داد . لباس پلور خوریش را پوشید و نگاهی تو آینه به موهای جو گندمیش انداخت . دستی به چشمهایش نافذ و مردونه اش گشید و هوا که خوب تاریک شد به سمت خونه قدرت خانم را افتاد . توی راه دلش به هزار راه رفت از یک طرف فکر زن و بچه اش بود و  عاقبت و آخرتش و از یه سمت هم هی نگاه هیز قدرت خانم تو چشماش می دوید که با نازک کردن و کشیدن صداش دل بی صاحبش را برده بود . مدام هم خودش را توجیه می کرد که کار ناصوابی که نمی کنم یه زن تنها و بی کس رو هم که ممکنه به گناه بیفته میگیرمش زیر پر و بال خودم .

تو همین فکر ها بود که دید جلوی در خونه قدرت خانمه . دستش به کلون مردونه در رفت اما یه لحظه پشیمون شد و کلون زنونه رو زد . صدای قدرت خانم نفس سید رو برید طوری که به سختی تونست خودش رو معرفی کنه . قدرت خانم که انگار منتظر سید بود در رو باز کرد و سید رو کشید تو و به بهانه اینکه ممکنه همسایه ها سرک بکشند در و بست . سید نگاه نگران و دستپاچه قدرت خانم رو خاطر جمع کرد که اتفاقی نیفتاده و فقط اومده اون مردی رو که اون دنبالش بهش معرفی کنه .

داشت برای قدرت خانم مقدمه چینی می کرد و خودش رو جای اون مرد نجیب و آبرو دار قدرت خانم جا می زد که دست های گرم زنانه ای اون رو به طرف اتاق هدایت کرد . قدرت خانم حیا رو گذاشت کنار و گفت حال که تا اینجا اومدید بهتره خودتون همین جا یه صیغه ای هم بخونید . آق سید هم حجب و حیا پنجاه و چند ساله اش را کنار گذاشت و شروع کرد به خوندن صیغه که وسط های صیغه قدرت خانم طاقت نیاورد و خودش رو چبوند به آقا سید . صبح روز بعد آقا سید که داشت می رفت سمت حموم محل تو خوف و رجا بود که حالا این زناشوئی شرعی بود با این صیغه منعقد نشده یا نه ؟  اما مدام خودش رو دلداری می داد که خوندن صیغه بهرحال صورت قضیه هست و اصل قضیه رضایت طرفینه که هر دو تا داشتن .

بعد از نه ماه قایم و دایم ، موقع به دنیا آوردن بچه و انگ بی عفتی به قدرت خانم ، آق سید مجبور شد که در هیا هوی مسجد و در عین ناباوری اهالی محل پیوند زناشوئیش رو با قدرت خانم فاش کند . از اون به بعد هم اگرچه در ظاهر سر و صدای مردم خوابید ولی هیچکس هم نگاه سگ به پسر بچه عینهو میمون حاصل این پیوند نینداخت . پسر بچه بی ادب و فحاشی که طاقت تمام اهالی محل و کسبه را طاق کرده بود و هر روز خدا یه علم شنگه ای راه می انداخت . یه روز چادر از رو سر زن های محل می کشید و فرار می کرد ، یه روز شیشه های مغازه ها رو می شکست ، یه روز از روی پشت بام و از توی روزنه سقف آشپزخونه ها خاک تو غذای خلق اله می ریخت و خلاصه کاری کرده بود که مردم تو حرومزاده بودنش شک نکنند اما علی رغم اینکه سید تا آخر عمر دغدغه حلال زاده بودن یا نبودن این بچه را با صیغه ناتمام داشت ولی عجیب دلبسته این پسر بود   .

پی نوشت : قدرت خانم قصه ایست کوتاه از خودم  . 

 

نوشته شده توسط در 12:4 |  لینک ثابت   • 

2009/7/13

دولت شرمنده از آن ما !!!

عقاید نو کانتی از آن من / شقایق نرماندی از آن تو

حلاوت و بی صبری از آن من / عشق پانزده سانتی از آن تو

ماکارونی تمبر هندی ازآن ما / خیبان شهید قندی از آن ما  / قبری که بهش می خندی از آن ما / زکاوت و رندی از آن ما

زسفره چه می جوئی حاتم من / با خودت چه می گوئی ، خاتم من / دیگه واسه می جوئی ، ماتم من / بابا تو چه پروئی ، خاتم من / اسبت رو کجا می بندی ، بوبوی من / به چی تو دل می خندی ، کوبوی من / آقا به موئی بندی ،سرور من / خانم به چی پا بندی ، شرور من

کوکوی دوشب مانده از آن ما / کپی پدر خوانده از آن ما / خلقت نا خوانده از آن ما / دولت شرمنده از آن ما / کلفتی پرونده از آن ما / ملی پوش بازنده از آن ما  / انتقاد سازنده از آن ما / شاید که آینده از آن ما ...

پی نوشت : متن ترانه ای از محسن نامجو که سال های پیش خوانده شده ولی عجیب وصف حال و روز امروز ماست . ضمن آنکه امروز از سایت بازتاب  خواندم که محسن نامجو با شکایت سرتیپ نیروی هوائی عباس سلیمی به جرم اهانت به قرآن به ۵ سال حبس تعزیری محکوم شده است. که بایستی با محشور بودن سلیمی با قرآن شک کرد . دعائی که همیشه نامبرده ورد کلامش بود " انشااله در روز قیامت با قرآن محشور شوید " . 

 

نوشته شده توسط در 13:7 |  لینک ثابت   • 

2009/7/11

تولد مسیح!

امروز شنبه ساعت یک و پانزده دقیقه بعد از ظهر بیستم تیر ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت مطابق هجده رجب یک هزار و چهار صدو سی مطابق یازده جولای دو هزار و نه پسر نازنینم به دنیا آمد . نامش را میمنت پیامبر صلح و دوستی " مسیح " نهادیم .
نوشته شده توسط در 22:25 |  لینک ثابت   • 

2009/6/24

آیا میر حسین مارتین لوتر ایران می شود ؟

اگر مارتین لوتر  در قرون وسطی ، توانست با عقاید خود سطله مطلقه پاپ و کلیسای رم را پایان ببخشد و خط بطلانی بر  عقاید خرافی و مردم سیتز زر و زور و تزویر کلیسا بکشد ، به این دلیل بود که خود از متن و هسته کلیسا بر خاسته بود و کلامش بر مردم دیندار نافذ . میر حسین نیز پس از بیست سال از لاک سکوت خود خارج شده و برای اولین بار به عنوان یکی از نیر و های درون حاکمیت با مقابله سخنان رهبری برخاسته است . حال سوال اینست که آیا او با شکست تابوی رهبری در جمهوری ولایت مطلقه فقیه  می تواند مارتین لوتر ایران باشد ؟

نوشته شده توسط در 10:47 |  لینک ثابت   • 

2009/6/24

امام خامنه ای ! در 22 خرداد 88

من دولت تعیین می کنم ! من تو دهن این ملت می زنم ! من دولت تعیین می کنم ! من به پشتیبانی این دولت ، دولت تعیین می کنم . من به واسطه اینکه دولت مرا قبول دارد... (ابراز احساسات شدید دولت و قطع جملات امام  ) این آقا( موسوی )  که خودش هم خودش را قبول ندارد ،  رفقایش هم قبولش ندارند ،  دولت هم قبولش ندارد سپاه هم قبولش ندارد  ،  فقط آمریکا از این پشتیبانی کرده و فرستاده به ملت دستور داده که از این پشتیبانی بکنید  ، انگلیس هم از این پشتیبانی کرده و گفته است که باید از این پشتیبانی بکنید ...
ما تاهستیم نمی گذاریم اینها سلطه پیدا کنند ما نمی گذاریم دوباره اعاده بشود آن حیثیت سابق و ظلم های سابق . ما نخواهیم گذاشت که موسوی برگردد . اینها می خواهند او را برگردانند . بیدار باشید نقشه دارند می کشند   ....
و من باید یک نصیحت به سپاه بکنم و یک تشکر از یک ارکان سپاه ، یک قشر هایی از سپاه . اما آن نصیحتی که می کنم این است که ما می خواهیم که شما مستقل باشید ، ما داریم زحمت می کشیم ، ما خون دادیم ، ما جوان دادیم ، ماحیثیت و آبرو دادیم ، مشایخ ما حبس رفتند ، زجر کشیدند ، می خواهیم که سپاه ما مستقل با شد . آقای سردار شما نمی خواهید ، آقای سرلشکر شما نمی خواهید مستقل باشید ؟ شما می خواهید نوکر باشید؟  من به شما نصیحت می کنم که بیایید در آغوش دولت همان که دولت می گوید بگویید ...

نوشته شده توسط در 9:23 |  لینک ثابت   • 

2009/6/22

تهران ! شهر بی دفاع

فکر می کنم همین عنوان کافی باشد برای جنایتی که در روز ۳۰ خرداد در تهران اتفاق افتاد .
نوشته شده توسط در 8:6 |  لینک ثابت   •