تبليغاتX
حرفی برای گفتن

2009/11/7

درباره 13 آبان

در ۱۳ آبان شعارهای مردم به حق نسبت به تجمعات بعد از انتخابات خرداد رادیکال تر شده بود و این یعنی اینکه تا احقاق حق عقب نشینی در کار نیست . این بار مردم بدون واهمه و ترس به قلب فتنه و نفاق و کفر زدند . در این روز تصاویر مقام معظم برتری ! بدون هیچ ترسی واژگون و لگد مال شد و این یعنی به سقوط کفر و الحاد چیزی باقی نیست . آما این بار خشونت خشونت طلبان و گلادیاتورهای رهبری ! هم عریان تر بود . تصاویر منتشره از شبکه های خبری جهانی به شدت متاثر کننده بود . صحنه ضربه باتوم افسر نیروی انتظامی به سر دختری بی گناه و متعاقب گرفتن موی سر و ضرب و شتم جوانکی که به کمک دختر آمده بود از شقاوقت دست کمی از شکستن دست بسته فلسطینیان توسط سربازان اسرائیلی نداشت . گرچه نمی توان تمامی افسران نیروی انتظامی را متهم به خشونت کرد ولی نیروی های خدوم ملت در این ارگان باید از طرقی با معرفی این حرامزادگان به ملت آنها را به وحشت و خواب به آنها حرام کنند .  

نوشته شده توسط در 10:14 |  لینک ثابت   • 

2009/10/29

8/8/88

فردا ۸/۸/۸۸ است . چنین تاریخی با چنین ترتیبی هر ۱۱ سال یکبار اتفاق می افتد و شاید برای اکثر آدم ها روزی خاص به حساب بیاید . برای من اما این تاریخ همزمان است با اولین سال درگذشت مادرعزیز تر از جانم که نزدیک به دو سال با سرطان سینه مبارزه کرد ولی خواست الهی بر بقایش نبود . و چه قدر سخت است غم مادر نداشتن و  بدتر از آن غم اندوه پدر . پدری که به علت فوت پدر و مادرش در خردسالی محبت پدرانه و مادرانه را نچشید و همسرش برایش پدر بود و مادر و دوست .  بدون اغراق می گویم که صفت جباریت خداوند در فوت نابهنگام مادرم و غم و اندوه و تنهائی پدرم دیدم . اما امید دارم به رحمت خداوندی که بفرموده بعد از هر مصیبتی ناخواسته نازل می شود .  

نوشته شده توسط در 13:7 |  لینک ثابت   • 

2009/10/28

استخاره

پیرمرد با پسرش رو بروی در کتابخانه واقع در حیاط مسجد محل ایستاده است و انکار دنبال گمشده ای می گردد . هر دو انسان های ساده و بی پیرایه ای به نظر می رسند . با لباس های ساده و صورت آفتاب خورده و دست های زمخت و سنگین که حکایت زندگی کارگران زحمت کش رادر ذهن متبلور می سازد . پسر با قیافه ای محجوب تازه پشت لبش سیاه شده است و در همه حال چند سانتی متری در پشت پدر ایستاد ه است به نشانه احترام .  هوا به شدت گرم است و آفتاب به قدرت هر چه تمام به سر و صورتشان می بارد . اما عزم هر دو برای حضور در آن مکان و وصال به مقصود گرمی هوا را به هیچ می انگارد .

 پسری جوان وخوشرو با لباسی ساده از کتابخانه مسجد بیرون می آید و آماده باز کردن قفل دوچرخه اش می شود که گوئی پیر مرد و پسرش گمشده شان را پیدا می کنند ، به طرف پسر جوان می روند و درخواست استخاره برای امری خیر می کنند . پسر جوان فکر می کند که شاید او را با یکی از طلبه ها ی حوزه که در بالای طبقه کتابخانه مسجد اسکان داده اند اشتباه گرفته اند . به طبقه بالا راهنمائیشان می کند . پیرمرد که برای ازدواج پسرش به دنبال استخاره آمده است همچنان اصرار بر گرفتن استخاره توسط او دارد . پسر جوان توضیح می دهد که نه طلبه است و نه آدم مذهبی . دانش آموزی پشت کنکوری است که خودش را برای دومین سال کنکور آماده می کند. برایش تعجب آوراست که چرا از بین این همه آدم در مسجد او برای استخاره انتخاب شده است . پیرمرد جوابی برای این سوال پسر جوان ندارد . پسر جوان سوار بر دوچرخه آماده رفتن می شود که حس می کند مچ دستش توسط چیزی زمختی قفل شده است . پیرمرد ول کن معامله نیست و از بی توجهی پسر جوان عصبانی به نظر می رسد . پسر جوان یه لحظه با خود فکر می کند که استخاره ای بگیرد و خود را خلاص کند ، اما نگرانی از آینده پسر پیر مرد منصرفش می سازد. در همین حین است که طلبه سید جوانی که روز قبل در صف نماز جماعت در مورد فاصله پیش از حد دو پا به پسر جوان گیر شرعی داده بود سر و کله اش پیدا می شود. پسر جوان که انکار راه مفری پیدا کرده است بلادرنگ از طلبه خواستار استخاره ای برای پیرمرد می شود . طلبه جوان قرآن به دست به سمت آنها می آید . پیرمرد دست پسر جوان را رها می کند تا پسر با یک فشار به رکاب دوچرخه چندین متر از آنها دور شود . طلبه در حال سوال از نیت استخاره پیرمرد است که پسر پیرمرد بی توجه به آنها دورمی شود . پیر مرد که دور شدن پسر ش را نظاره گر است قید استخاره را می زند .

پ ن : استخاره داستانی کوتاه است به نوشته خودم

نوشته شده توسط در 10:13 |  لینک ثابت   • 

2009/10/25

خبرنگار عکاس کون ترس !!

حامد ملک پور عکاس کون ترسوی خبرگزاری فارس پس از مونتاژ عکسی از پرتاب لنگه کفش به سوی مهدی کروبی در نمایشگاه مطبوعات و درج آن در وبلاگش  در تاریخ جمعه اول آبان ماه و پس از آنکه با هزاران کامنت ناموسی مواجه شد پست مربوطه را همراه با عکس مزبور در عرض ۲۴ ساعت از وبلاگش حذف کرد . تو رو خدا یکی از دوستانش از این بچه ننه  کون ترسو بپرسد تو که خایه این کارها را نداری چرا شرافت حرفه ایت را لکه دار می کنی .

نوشته شده توسط در 9:40 |  لینک ثابت   • 

2009/10/25

بسوی جمکران

-" آقایان و خانم ها امروز ختم هزار صلوات داریم ، از همین صندلی جلو اتوبوس هم شروع می کنیم ، به ترتیب هر کس برای بغل دستیش یک صلوات محمدی پسند چاق کنه تا ته اتوبوس و دوباره از نو "

 این را حاج آقا مبشری مسئول کاروان سه شنبه هفته های جمکران می گوید . مردی است میانه سال ، بازاری و به شدت سنتی با لهجه غلیظ اصفهانی . مرید آقای منتظری است و هر سه شنبه هفته ها برخلاف دیگران نماز مغرب و عشایش را در بیت آقای منتظری و به امامت ایشان     می خواند . اتوبوس ایران پیما لکنته است و نای جلو رفتن ندارد .  همه جور آدمی در بین زائران راهیان جمکران دیده می شود . در طول راه هر کسی از معجزات و برکاتی که سفر های هر سه شنبه به جمکران برایشان داشته صحبت می کنند . بهبودی بیماری لاعلاج آقایی . به سر و سامان رسیدن دختر زنی میانسالی ، وصال به کار و بار مسکن جوانی  و...

شبِ کشته شدن خلیفه دوم است و حاج آقا مبشری این تقارن را با سه شنبه به فال نیک گرفته است . برنامه ریزی کرده است که در بازگشت به اصفهان سری هم به آرامگاه ابولو لو در راه فین به کاشان بزنیم . به همین خاطر هم این سفر با سفر های دیگر خیلی تفاوت دارد . اکثر مردها لباس های شاد پوشیدن و زنها هم کلی نقل و نبات و تخمه و تنقلات با خودشون آوردن برای مراسم . بر خلاف هفته های قبل از زیارت عاشورا و دعا هم خبری نیست . همه یه جورهایی بی صبرانه منتظر ختم هزار صلوات هستند تا به کار اصلی خود برسند .  اما فرستادن صلوات ها از ابتدای اتوبوس تا انتها چندین نوبت چرخیده ولی خیلی مانده تا تعداد صلوا ت ها به هزار برسد . حاج مبشری متوجه کسلی زوار می شود تنوعی در فرستادن صلوات ها می دهد .

-    " حالا برای تنوع هم که شده به ترتیب هر کس دعائی کنه و دیگران برای استجابت دعایش صلوات ختم کنند".

 هر کس دعائی می کند که بیشتر خواستهای شخصیش را بیان می کند . صلوات ها رمق ندارد و آقای مبشری هم گلایه مند است . در این بین جوانی آرزوی نابودی خائنین به کشور و ملت به نام دین می کند . تنین صلوات دوباره جان می گیرد .

با هر جان کندنی شده ختم هزار صلوات تمام می شود و زائران نفس راحتی می کشند .  حالا نوبت به مداح خوش قریه کاروان است که برخلاف هفته های قبل که با زیارت عاشورا و روضه اش به صحرای کربلا اشک همه را در می آورد  فکاحی هائی از ذم عمر بخواند تا حضار از خنده لیسه بروند . آقای راننده معروف به " ممد آقا دکمه " بر خلاف هفته های قبل نه تنها کاری به ریختن پوست تخمه و آشغال های کف اتوبوس توسط زوار ندارد که خودش در آشغال سازی  دست همه را از پشت بسته است . از هر طرف که نگاه می کنی این پوسته تخمه است که از دهان زوار زوزوه کشان در هوا معلق است . تقریبا کار به بزن و برقص رسیده است . در یک آن ممد آقا دکمه رل فرمان را رها می کند می ایستد و رو به زوار و پشت به جاده چند ثانیه ای قری به کمر می دهد . اتوبوس از خنده منفجر می شود . در این میان هم حاج آقا مبشری آرام و قرار ندارد . با کت زرشکی رنگش مدام راهرو اتوبوس را تا ته می رود و برمی گردد و تنقلات بین زائران تخس می کند .

سی چهل کیلومتری شهر قم ختم برنامه تا پس از برگشت از جمکران توسط آقای مبشری اعلام می شود . کف اتوبوس قیامتی است که نپرس .  دو سه نفری مامور تر و تمیز کردن اتوبوس می شوند . زن ها خودشان را زَفت و زِلا می کنند و آقای مبشری هم کت زرشکی رنگش را در می آورد .

کم کم مناره های حرم حضرت معصومه نمایان می شود و مداح زمزمه ای را در رسای حضرت سر می دهد . تقریبا موقع اذان مغرب است و اتوبوس وارد بلوار حرم شده است .

-" بعد از نماز مغرب و عشا همه به اتفاق ، شام را در کنار اتوبوس هستیم و بعد هم انشااله به مسجد جمکران می رویم "

حاج آقا مبشری به اتفاق چند نفری ضمن التماس دعا دم بیت آقای منتظری پائین می پرد .    اتوبوس وارد کف رودخانه آسفالت شده قم می شود . در حین پیاده شدن زوار از اتوبوس شام بعد از نمازاین هفته آقای مبشری لو می رود . شب کشته شدن خلیفه دوم مسلیمن است و باید سور و سات این سفر با کباب کوبیده تکمیل شود .

پ ن : بسوی جمکران داستانیست کوتاه از خودم .

نوشته شده توسط در 9:9 |  لینک ثابت   •