تبليغاتX
حرفی برای گفتن

2008/3/11

روز صد و شصت ونهم -من رای نمی دهم

من رای نمی دهم . چرا ؟ چون باید از بین دو جناح یکی را انتخاب کنم. خوب من قطعا جناح به اصطلاح اصول گرایان را به هزار و یک دلیل(فقط یک دلیلش اینست که اصولا این جناح اصول گرا هم نیست) انتخاب نمی کنم. می مانند جناح اصلاح طلب  شامل یاران خاتمی  و یاران کروبی  (حزب اعتماد ملی) که همین الان داشتم لیست شان رادر تهران مرور می کردم و کم مانده بود سرم سیاهی برود از این همه اسامی پرطمطراق و لی بی مصرف . ظاهرا حریف خوب می دانسته که چه کسانی را تایید کند که هم اسم اصلاحات را یدک بکشد و هم نقش غضنفر را برای حریف بازی کنند. چند تایشان را از نزدیک می شناسم و با افکار اکثرشان آشنایم . بنابراین مغز خر نخورده ام که دوباره بروم به آدمهای بی خاصیتی مثل دعایی و قمی و زالی و حضرتی و فاطمه کروبی و راه چمنی و نجفقلی و ... رای بدهم . در ثانی الان در وضعیتی بسر می بریم که  تاییدصلاحیت از نظر شورای نگهبان به معنای احراز  سر سپردگی او برای مردم  شده است .

نوشته شده توسط در 14:57 |  لینک ثابت   • 

2008/3/5

روز صدو شصت و سوم-پانک های ژاپنی

حوصله نوشتن ندارم فقط این عکس ها رو از هاراجوگو - توکیو گرفته ام بد نیست ببینید .درضمن فکر می کنید جامعه ژاپن دارد به کجا می رود ؟!!!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط در 18:16 |  لینک ثابت   • 

2008/2/27

روز صدو پنجاه و پنجم(به نام مادر)

دیشب با مادرم تلفنی چند دقیقه ای صحبت کردم .صدایش رنجور بود و گویای دردی که از شیمی درمانی دوباره می کشد. بغضم ترکید. نتوانستم ادامه دهم . آنقدر حالم بد بود که امروز همه گیر داده بودند که چه مرگم شده است . سر میز شام به یکی از بچه های بنگالی قضیه را گفتم . داستانی آلمانی برایم نقل کرد از عشق مادر به فرزندسیاه کارش که داغم را تازه کرد. داستانی که سال ها پیش ایرج میرزا آن را به شعر سروده بود .شعر را پیدا کرده ام و گذاشته ام اینجا برای مادرم ...

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌  / كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بيندم‌ از دور كند  /چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند  / بر دل‌ نازك‌ من‌ تيري‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است ‌ /شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا / تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌/ بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌

روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌ /دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌ تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار  /  نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد /خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود /دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌ /و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز /اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌

از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود /پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌/آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌  أه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

نوشته شده توسط در 19:17 |  لینک ثابت   • 

2008/2/9

روز صد و سی و هفتم

انگار دارم خواب می بینم . همین الان خواهرم از ایران زنگ زده که بیماری مادر عود کرده است .ظاهرا ازروزی که من به این خراب شده آمده ام وضعیتش وخیم تر شده است . نمی دانم چه می شود کرد . تصور روزهای "بی مادری" برایم غیر ممکن است . برایم همیشه انتظار شنیدن یک خبر بد بدتر از شنیدن خبر بد بوده است . برای مادرم دعا کنید ...

نوشته شده توسط در 18:30 |  لینک ثابت   • 

2008/1/28

روز یکصدو بیست و ششم

اول که امروز توی خوابگاه با آقای" موحد" نامی که دانشجوی دکتری از افغانستان است صحبت می کردم آدم فهمیده و آگاهی است . دلخور بود از اخراج پناهجویان افعانی در فصل سرما که ظاهرا بیش از ۱۵۰ قربانی هم داشته است . اگرخبر صحت داشته باشد بایدبه حال و روزمان گریه کنیم .چطور در قضیه قطع گاز ترکمنستان انتظار داریم که ترکمن ها رعایت حقوق  انسانی ما را حدافل در فصل سرما می کردند ولی ازآنطرف خودمان زن و کودک افعانی را رها می کنیم وسط برف و بوران .بروید اینجا پیامک های افاغنه را در این باره بخوانید. آرزوی آوراه گیمان را کرده اند !! جالب هم اینست که روزنامه های ایران ظاهرا هیچ حرف و حدیثی در این رابطه منتشر نکرده اند . فعلا همه چسبیده اند در کون غزه !!

دوم که ما داریم برای ۴ روزی می رویم "Hyogo" که ظاهرا سرد تر است از توکیو . و من واقعنیش تحمل سوز و سرمای بیش از این را ندارم .ولی بعدا در مورد این شهر بیشتر خواهم نوشت .

نوشته شده توسط در 20:11 |  لینک ثابت   • 

2008/1/19

روز صد و شانزدهم

اول اینکه هوای توکیو بس ناجوانمردانه سرد است و در فوریه سردتر هم خواهد شد ولی عجیب اینکه با وجود شدت سرما کلیه دانش آموزان دختر هنوز با دامن های مینی و پاهای برهنه به مدرسه می روند. تصورش برای من که تا استخوانم یخ می زند سخت است منی که اصلا آدم سرمایی هم نیستم . با این تفصیل مثل روزهای قبل باید وقتم را با اینترنت و گاهی هم با "تی وی" بگذرانم البته اگر این تکالیف شب اساتید ما بگذارد که دهن ما را سرویس کرده اند با این گزارشات هفتگی شان . گفتم "تی وی" که بد نیست کمی درباره شبکه های ژاپنی بگویم .در ژاپن (توکیو) در حدود ده دوازده تا شبکه وجود دارد که به غیر از شبکه CNN یکی از یکی مزخرف تر . یک شبکه ۲۴ ساعته Movie Plus هم هست که هر چی فیلم در پیت هست را در هفته هفت هشت بار تکرار می کند . بقیه کانال ها هم یا مسابقات خوردن است یا مسابقه تست غذا و یا مسابقات تلویزونی دیگر . القصه که هیچ کدوم از شبکه های ذره ای به معلومات شما اضافه نمی کند . باز هم گلی به جمال تلویزیون ضرغامی خودمان .

دوم اینکه امروز "عاشورا"ست و من هر سال حس خوبی دارم نسبت به این روز به استتثای مداحی هایس که هنوز هم فکر می کنم این حرفه یک شارلاتانیزم واقعی است (مطلب پارسال من تحت عنوان شارلاتانیزمی به نام مداحی را بخوانید).با این حال هم فکر کرده و می کنم که هنوز پیام عاشورا را نگرفته ایم با  همه  سینه زنی هامان  زیر علم امام حسین . چرا ؟ برای اینکه اگر درک کرده بودیم این حکومت محکم سر جایش نچسبیده بود با تمام نامشروعیتش . همین!!

 

نوشته شده توسط در 18:26 |  لینک ثابت   • 

2008/1/13

روز صدو دهم

اول - امروز یکصدو دهمین روز است که از ایران دورم . می دونی یکصدو ده روز که ا تفاقا عدد مبارکی هم است یعنی چه ! یعنی شانزده هفته دو روز کم ! یعنی ۲۶۸۸ ساعت ! یعنی ۱۶۱۲۸۰ثانیه ! نه نبفهمی!! یعنی اگر ظرفیت دور بودنم از خانه و همسرم ۱۰۰ بوده باشد من الان ۹۹.۹ درصدش را خرج کرده ام . 

دوم - امروز رفته بودم خانه یه بنده خدای ایرانی ۱۸ سال مقیم ژاپن در منطقه Tachikawaیه خونه نقلی  مینی مالیسمی از اون خونه ها که همه چیزش دم دسته ! ساده و بی پیرایه وبدون وسایل اضافی بادکوراسیونی با طراحی خودش . اگر خودش هم نمی گفت از سادگی خانه می شد فهمید که همسرش ژاپنی است . قبلا هم گفته بودم که اکثریت مردم ژاپن به استثنای فرهنگ مصرفی شان در لباس اصلا آدم های مصرفی صرف نیستند بر خلاف ما ایرانی ها و به خصوص زنان ایرانی مان و صد البته که رمز موفقیت شان در همین فرهنگ شان است . آدم موفقی است و یک شرکت خدماتی دارد .  دفتر کارش یک متر در یک متر بود در کنار پذیرایی کوچکش . اول فکر می کردم در مورد دفتر شوخی می کند ولی به نقل ازاو این ملاک حداقلی است برای مجوز تاسیس شرکت . مالیاتش هم برا ساس درآمد پرداخت می شود و نه بر اساس متراژ شرکت و دک و پوزش و این ملاک هایی که در ایران مرسوم است و به قول مالیات چی ها "مالیات بر اساس قراین " که معلوم نیست سازمان امور مالیاتی از کجایش در آورده است .

سوم-اینکه این جماعت ژاپنی در داخل مترو مدام به سه چیز مشغولند یا خوابیده اند یا با موبایلشان مشغول بازی یا ارسال مسیجند و یا دارند مجله های کمیک استریپ با مایه های سکسی نگاه می کنند.

نوشته شده توسط در 18:31 |  لینک ثابت   • 

2008/1/5

روز صد ودوم

اول اینکه دارم کاماس کاماس آرشیو عکس هایم را روی Flickr  می گذارم فعلا یه مجموعه عکس از ژاپن آپلود شده است که لینکش هم سمت راست صفحه است .

دوم اینکه تعطیلات سال نو ۲۰۰۸خوبی داشتم . یه سفر یه روزه به شهر Niigata و صعود به ارتفاعات (البته با تله کابین) و پیست اسکی اونجا و یه توکیو تور اون هم یه روزه و دیداراز دو سه تا معبد قدیمی از جمله Miji و Snsoji و  منطقه Odaiba  که یه منطقه فوق مدرنه با پل معروف Rainbow  و ساحل زیباش و به خصوص مرغ  های دریایی مهربونش که موقع پرواز شیرجه می زنن روی دستات برای غذای تعارفشون (عکس هاش رو می تونین از فلیکر ببینین ) . یه رسم خیلی جالب تو ژاپن اینکه دو سه روز اول سال همه ملت هجوم می یارن به معابد برای نذر و نیاز و دعا برای داشتن سال پر پرکت .  تومعبد Snsoji  Asakosaجمعیت به گونه ای بود که یه مسیر ۲۰۰ متری را برای وارد شدن حدود یه ساعت تو ترافیک جمعیت گیر کرده بودیم .

سیوم اینکه دیشب با یه گروه از بر و بچ آفریقایی صحبت می کردیم . جملگی شدیدا معتقد به خرافات . به خصوص صحبت می کردن از یه موجود عجیب و غریبی کوتوله به نام "Tokoloshe" یا "Tikoloshe" واقع در آفریقایی جنوبی با نیمی از انسان و نیمی حیوان که اگه وارد زندگیت بشه می زنه خواهر مادر و سرویس می کنه . هیچکس هنوز اونو ندیده و دوای رفع بلاش هم پاشیدن نمک تو خونه است . جالب اینکه " ویگی پیدیا" هم یه بیوگرافی  مفصل با یه تصویر ازش تو سایت گذاشته . به نظرم میاد یکی از ریشه های اصلی فقر تو آفریقا رو باید تو  همین خرافه پرستیشون جستوجو کرد  بعد تو استعمار و این مزخرفات.

چهارم اینکه من چند شب پیش داشتم عکسهای مراسم شب یلدای " چهلچراغ "  رو می دیدم که چشمم افتاد به یه خوانده به اسم " محسن نامجو" . کاشف  که به عمل آوردم یه فیلم مستند ۵ قسمتی تو "یو تیوب " ازش پیدا کردم . که حرفای اساسی در مورد موسیقی زده بود که قبلا از کسی نشنیده بودم . گرچه یه کم کس خل به نظر می رسه ولی راستش رو بخواین یه جورایی ازش خوشم اومد  . موسقیش یه تلفیقی از " راک و بلوز" و موسیقی سنتیه و تو کاراش اعتراض موج می زنه حتی به نظر می یاد خود موسیقیش هم اعتراضیه به موسیقی های موجود . پیشنهاد می کنم حتما فیلم مستندش رو تو " یو تیوب " ببینید . ضمنا آلبوم "ترنج" ش رو هم می تو نین اینجا گوش کنید .   

 

نوشته شده توسط در 10:10 |  لینک ثابت   • 

2008/1/1

روز نود و هشتم - سال 2008 میلادی

دیشب ساعت ۱۲ نیمه شب سال نو میلادی برای ژاپنی ها شروع شد . همین چند دقیقه پیش هم سال نو برای آمریکایی هابا یه اختلاف ساعت ۱۴ ساعتی با تو کیو نشینان تحویل شد . شبکه CNN هم الان دارد با برنامه ویژه اندرسون گوپر جنکولک بازی ملت رو نشون می ده . از امروز صبح هم بازار Happy new Year ملت داغ شده است . حس خوبی نسبت به این جمله ندارم وقتی " سال نو مبارک " هست .اتفاقا یکی از بر وبچ فیلیپین موقع سال تحویل که همه تو لابی جمع بودن پی به این مشکل من برده بود و سوال که آقا انکار برا تو زیاد تحویل سال مهم نیست که براش سال تحویل ایرانی رو شرح دادم  . واقعنیش سال تحویل ایرانی چیزدیگه است وقتی زمان تحویل سال دقیقه و ثانیه هاش مهمه نه اینکه ساعت ۱۲ شب را شروع سال جدید اعلام کنن . بهرحال برای ما ایرانی ها سال نحسی بود ۲۰۰۷ سیاست های اشتباه در عرصه اقتصاد و سیاست از طرف رییس جمهور عقل کل مان که کمر ایران رو طوری شکسته که حالا حالا ها قدرت قد علم کردن نخواهد داشت . دادن یه زن خوشگل به نام "ایران" به یه پسر نابالغ همین عواقب را هم خواهد داشت .

نوشته شده توسط در 8:47 |  لینک ثابت   • 

2007/12/25

روز نودو یکم - کریسمس مبارک

اول تبریک به هموطنان مسیحی به مناسبت روز کریسمس . دوم اینکه هوای توکیو در این ایام وحشتناک سرد شده و ما هسته بیرون رفتن و گرفتن عکس را نداشتیم . به همین مناسبت بایه عده ازبرو بچ تو خوابگاه موندیم و یه مختصر جشنی برگزار کردیم . ساعت از نیمه شب گذشته بود که با سه نفر باقی مانده از کشورهای هندوراس و ماداگاسکار و هند بحث های فلسفی مان در مورد ادیان گل کرد و تا ساعت ۴ صبح ادامه داشت . مباحثه بسیار خوبی بود و هر کس با دلیل و منطق سعی بر حقانیت عقاید خود داشت . بحث هم از این جا شروع شد که بچه هندوراسی که یک کاتولیک دو آتشه بود ضمن تایید دنیای پس از مرگ تنها به بهشت آن اعتقاد داشت و منکر جهنم بودکه با مخالفت من و مسیحی پروتستانی ماداگاسکاری و هندوی هندی قرار گرفت. در این میان هندو رو بسیار آدم صاف و صادقی دیدم علیر غم اینکه به نظر ما مسلمونا در ظاهردین و مسلک درستی ندارن . یه گیاهخوار واقعی که از هر نوع مشروب الکلی هم پرهیز می کنه . با استدلال خوبی هم این اعتقاد مسیحیت که " مسیح فرزند خداست" را رد می کرد. خلاصه دیشب غوغایی بود که نگو . آخرش هم این نگهبان خوابگاه اومد به ساعتش اشاره کرد که یعنی دهن مبارک را سرویس کردید با این سر و صدایتان .     

نوشته شده توسط در 9:7 |  لینک ثابت   • 

2007/12/18

روز هشتاد و چهارم

فعلا به دلیل homesick شدن حوصله نوشتن رو ندارم !!

نوشته شده توسط در 17:58 |  لینک ثابت   • 

2007/12/7

روز هفتاد و وسوم

همین یه ساعت پیش سپاهان بازی رو با نتیجه سه بر صفر از حریف نیوزلندی برد . بازی سرد و بی روحی بود که بی حس و حال تماشا کردم . بعد از بازی یکی از دوستای عراقی اومده بود توی لابی که آقا تبریک !! من هم گفتم تبریک به شما چون هر سه تا گل رو دو تا بازیکن عراقی سپاهان " عماد رضا " و "ابولهیل " به ثمر رسوندن . الان هم این رفیق ایرانی مقیم ما هم زنگ زده که بلیط مسابقات رو میشه از سفارت خونه مجانی گرفت . من که چشمم آب نمی خوره !

یکی از این رفیق های ایرانی ما یه کمدین ایرانی توپ توپ به ما معرفی کرده به اسم " امید جلیلی" که اسما برای ما ناشناسه به خصوص که کارهاش با زبان انگلیسی است ولی تو دنیا آدم معرفی است . کمی که دقیق شدم تو چهرش یادم افتاد که تو فیلم مومیایی و گلادیاتور هم بازی های کلیدی داشته . دلیل این همه مهجور بودنش رو تو ایران نمی فهمم . ویدیوی اون را می تونین از Youtube اینجا و اینجا ببینید.

نوشته شده توسط در 18:14 |  لینک ثابت   • 

2007/12/6

روز هفتاد و دوم

پ ن - این خاطرات ما که قرار بود روزانه باشد از هفتگی هم گذشته است . باز هم خوب است دل و دماغ نوشتن را دارم .

آخر هفته گذشته به Tokyo Disneyland رفتیم . یه کپی صرف از والت دیسنی ( البته ما هنوز اونجا را ندیده ایم شنیده ایم ) که یه جورایی تاریخ آمریکا از زمان سرخپوست ها و کابوی ها در آن جا مجسم شده است به همراه تمام شخصیت های کارتونی دیسنی . خیلی از ماشین الات بازی ها هم اهدایی شرکت های آمریکایی بود به شهر بازی . بلیط ورودی ۵۸۰۰ ین که به عبارتی می کند حدود ۵۰۰۰۰ تومان که البته به دیدن یکبار می ارزد . آدم وارد این شهر بازی که می شود افسوس می خورد برای این بچه های ایران که واقعنیش هیچی برای سرگرمی ندارن .من که اونجا آرزوی یه بچه کردم که ببرمش تمام اون بازی ها رو ببینه . برای دیدن بعضی از بازی ها باید یه چیزی حدود ۱۴۰ دقیقه توی صف معطل بمونید . که این یعنی اینکه عملا نمی تونین بیشتر از سه تا بازی اساسی را استفاده کنید . البته برای کسایی که پر و پای تو صف واستادن را ندارن بلیط های ویژه هست که می باس براش جداگانه اخ کنن . ولی اکه گذرتون به اونجا افتاد برای استفاده بیشتر از پولتون به ترتیب زیر از بازی ها دیدن فرمایید . Adventureland, Westernland , Tomorrowland , Critter country  و  ... سر ساعت ۹ صبح هم اونجا باشین وگرنه به هیجا نمی رسین .

عرضم به خدمتتون فردا جمعه ساعت ۱۹:۴۵ در چارچوب مسابقات جام باشگاه های جهان تیم سپا هان ا صفهان با "وایتاکر"  نیوزلند مسابقه داره که اگه بازی رو ببره می خوره  به" اوراوا ردز" ژاپن و اگه اون رو هم ببره می ره با آث میلان که واقعنیش خیلی با حال می شه . که البته مثه همیشه یه مشکل کوچلو وجود داره که اون هم این اما و اگر هاست که ردیف کردم اون بالا . ما بازی فردا را که بی خیال شدم چون نیوزلند اصلا عددی نیست و لی حتما باید بازی با تیم ژاپنی را بریم خدایش برا ما جلوی این دوست های ژاپنی خیلی حیصیتیه . حتی اگه بلیطش ۵۰۰۰ تا به بالا هم باشه.

 

نوشته شده توسط در 18:25 |  لینک ثابت   • 

2007/11/24

روز شصتم

دیروز جمعه در ژاپن به عنوان روز Labor Thanksgiving  تعطیل عمومی بود و با تعطیلات شنبه و یک شنبه فرصت خوبی را هم برای ما و هم برای عشاق ژاپنی فراهم کرده بود . من با یکی از ایرانی های مقیم توکیو رفتم "هاراچیگو" با وجود سردی هوا قیامتی بود که نگو . یک رسم خوبی که اینجا وجود داره اینکه که به محض شلوغ شدن بیش از حد خیابون ها پلیس بلافاصله خیابان را به نفع عابرین مسدود می کنه . سر یکی از چهارراها چشمم افتاد به یه مغازه دو نبش "کاندوم" فروشی که پر بود از دختر پسرای ۱۷-۱۸ ساله و بلکم کوچیکتر که لابد اومده بودن برا تعطیلاتشون جنس مورد نظر را با طعم های مختلف فراهم کنن . این طور که این رفیق ما می گفت روابط جنسی دختر پسرا تو سنین خیلی کم شروع می شه به همین خاطر این مغازه ها تو منطقه ها ی جوون پسند تاسیس شده برا حداقل کردن مشکلات جنسی حضرات . ظاهرا وضع از اونیکه تصور می شه کرد بدتره حتی بد از اروپا . اما ناکس ها این ژاپنی ها یه هنر عجیبی دارن برای پنهان کردن زشتی هاشون به دیگران . برا همینگه هم از بیرون می کنن عجب مملکت گل و بلبلیه . اما این وضعیتی که من می بینم اگه کنترل نشده جامعه ژاپنی را به سرعت به زوال می کشونه . دیروز یه کنسرت هم از برو بچ دبیرستانی دیدم که واقعا حال کردم یعنی یه جورایی سر کیف اومدم اکثرا ساکسیفون و ترانپت نواز اون هم با چه هماهنگی مثال زدنی با کمی سنشان . 

امروزم هم که رفتیم با برو بچ Ginza  یه منطقه آس آس بیسکویته بیسکویت . فقط بگم  متوسط قیمت زمین تو این منطقه سانتی نه متری ها سانتی دو میلیون ینه . برا اینکه یه کم حساب دستتون بیاد عدد مربوطه را ضربدر ۸.۸ کن تا تومنی چندش معلوم بشه .

 

نوشته شده توسط در 18:27 |  لینک ثابت   • 

2007/11/21

روز پنجاه و هفتم

بعد از گذشت ۵۷ روز اقامت در ژاپن هنوز صدای زنگ موبایل حتی یک ژاپنی را در مکان های عمومی نشنیده ام . داخل مترو که به خصوص هر جا نگاه می کنی هشدار عدم استفاده از موبایل را می بینی . ظاهرا حساسیت عجیبی به این مسله وجود دارد که درتصور ما نمی گنجد . امروز داشتم برای یک ایرانی مقیم ژاپن که ۲۰ سال بود ایران را ندیده بود فرهنگ استفاده از موبایل را در ایران را می گفتم وقتی می شنید که هر کس به خودش اجازه می دهد با موبایل با صدای بلند در هر جا صحبت کند و در تمام مکان ها حتی در جلسات رسمی صدای انواع و اقسام زنگ ها را از جمله بابا کرم و مداحی و ترانه های لوس آنجلسی و تهران جلسی و ... از موبایلش خارج می شود  داشت از تعجب شاخ درمی آورد و مدام می گفت که دارین با من شوخی می کنید !!! و از ما اصرار و از اون انکار .

امروز من یه گزارشی رو باید ارایه می کردم که در مورد وضعیت تحصیل زنان در پاکستان بود . در حین گزارش به مشکل تهیه "جهیزیه " برای دختران و توجه بیشتر والدین پاکستانی به فرزند پسر اشاره کردم که همه خانم کلاس بعد از گزارش سوال که آقا این "Dowry" یا همان جهیزیه چیه . حالا از طرف ما هی  توضیح و عکس و العمل أنها که ما هنوز نفهمیدیم این  "Dowry" را . خلاصه ما با کلی بدبختی این"Dowry"  را حالیه این ضعیفه ها کردیم که بعد از شیر فهمی در اومدن که آقا این دیگه چه قانون مسخره ای که طرف دختر دسته گلش رو بده به یه آدم نره غول تازه کلی هم اسباب اساس رو ش بزاره . من هم واقعا جوابی براشون نداشتم . راستی واقعا این چه رسم مسخره ای یه !!!!

 

نوشته شده توسط در 13:8 |  لینک ثابت   • 

2007/11/17

روز پنجاه و سوم- اوزاکا و کیوتو

حدود ساعت ۶ بعد ازظهر به اوزاکا رسیدیم و یه راست رفتیم هتل . اوزاکا را از هر جهت بهتر از توکیو دیدم در عین مدرن بودن ولی فوق العاده زیباو سرسبز . صد برابر زیبا تر از جاده چالوس ! ساعت ۹ صبح فردا هم با اتوبوس به طرف کیوتوحرکت کردیم و ناهار را در اتوبوس بودیم . من کنار یکی از ژاپنی های همراهمان بودم که سر صحبت را درمورد هیروشیما و اینکه چرا منتخب آمریکایی ها برای بمب اتمی بود . که دست گیرمان شدظاهرا هیروشیما یکی از شهرهای مهم تولیدسلاح در آن زمان بوده . یارو هم نه گذاشت و نه برداشت که راستی شما انرژی اتمی می خواین برا چی با این همه منابع نفتی . من هم در جواب که شما هم با این همه جنگل چرا چوب مصرفی تان را از اندونزی و برزیل وارد می کنید که طرف حساب کار دستش اومد .

کیوتو برای یه دوره ۱۱۰۰ ساله پایتخت ژاپن بوده و از سال ۱۸۶۸ در زمان دولت "میجی" پایتخت به توکیو منتقل شده است . شهر یکدست است و نسبت به شهر های دیگربافت سنتی خودش را حفظ کرده . ضمن اینکه آدماش هم آدم تر از توکیو هستن . حداقل تو خیابان یه لبخند به آدم می زنند . شرکت Kyocera اولین جایی بود که بازدید کردیم .تولید کننده موبایل سرامیک های زینتی و صنعتی و فکس و زیراکس و میکرو پروسسور و خازن های الکتریکی و سولارهای خورشیدی و هزار کوفت و زهر مار دیگر. سال ۱۹۶۴ با دوازده نفر کارگر تاسیس و فعلا با بیش ازدوازده هزار نفر در ۱۱ کشور جهان فعالیت می کند . بعد از اونجا رفتیم Kinkaku-ji یا به عبارت دیگه Golden Pavilion یه معبد طلایی فوق العاده زیبا در وسط یه دریاچه کوچک که سال ۱۳۹۷ میلادی ساخته شده . پر از توریست های داخلی و خارجی . تو پارگینگ معبد یه اتومبیل توریستی "هامر" آمریکایی پارک شده بود که این ژاپنی های عینهو این ماشین ندیده ها دورش جمع شده بودن و عکس می گرفتن . اینها رو جون تو جونش کنی عشق آمریکان علیرغم نفرتی از اون دارن . پارادوکس جالبیه . قلعه Nijo-joهم آخرین بازدیدمان در کیوتو بود .سال ۱۶۰۳ ساخته شده ولی هنوز زنده و پابرجا و زیبا و تر و تازه . کل مساحت قلعه ۲۷۵۰۰۰ متر مربع و مساحت بنای آن در حدود ۷۳۰۰ متر مربع است . نظم ژاپنی درآن سالها راهم به وضوح می توان در ساخت بنا دید . دم در ورودی بنا مثل بچه آدم کفشاتو در می اوردی و می رفتی تو عکس برداری از داخل هم ممنوع .هیچ چیز زایدی امروزی هم در داخل پیدا نمی کردی حتی یه متر سیم برای روشنایی علیرغم تاریک بودن در داخل  به این می کن روش محافظت از آثار باستانی .

 

نوشته شده توسط در 18:30 |  لینک ثابت   • 

2007/11/16

روز پنجاه ودوم- هیروشیما

همانطور که گفتم ما یه سفر سه روزه به هیروشیما و اوزاکا و کیوتو داشتیم . و من یکی دو ساعتی هست که تازه رسیده ام . یه سفر فراموش نشدنی و رویایی که کلی برام تجربه داشت . ما ابتدا فاصله ۹۰۰ کیلومتری توکیو تا هیروشیما را با ترن ها اکسپرس Shinkansen فقط در۴ ساعت طی کردیم .  این ترن ها یه چیزی تو مایه های هواپیماست منتهی رو ریل . به نظر من خیلی هم بهتر از هواپیما چون اینها مشکلات تهیه بلیط و تاخیر و فاصله دوری فرودگاه ها تا شهر رو هم نداره . تو هیروشیما از موزه و پارک صلح و شرکت MAZDA  و شهرداری هیروشیما دیدن کردیم . تو موزه صلح یه فیلم مستند از فاجعه بمب اتمی دیدیم که واقعا اشک مان را درآورد . چند ژاپنی که همراهمان بودند همچین تر و تمیز نشته بودن و گریه می کردن فکر نکنم این فاجعه هیچوقت یادشون بره و نفرتی که در باطن از آمریکایی ها دارن . از هیروشیمای قدیم فقط یه مدرسه مخروبه باقی مونده که به عنوان سمبل بمباران نگه داشتن . خود موزه چیز زیاد اساسی نداشت به نظرم می تونستن بیشتر رنگ و لعابش بدن . کارخانه مزدا هیروشیما یکی از شعبات اصلی مزدا در ژاپن است . تقریبا هیچ اطلاع فنی به غیر از نمایش جدید ترین موتور ابدایی مزدا و بازدید از موزه به ما داده نشد . اجازه عکس برداری هم از داخل کارخانه و خط تولید نداشتیم . در موقع بازدید از خط تولید اینقدر که ما سرو صدا کردیم حتی یه نفر از کارگرها سر بلند نکرد که آقایون منت به چند!!! مثل همان روبات های خط تولید . بازدید بعدی هم از شهرداری و گپ و پرسش و پاسخ با معاون شهردار که تقریبا تمام حرف هاش رو از رو نوشته خوند . 

نوشته شده توسط در 16:18 |  لینک ثابت   • 

2007/11/5

روز چهل و یکم

آقا ما هر کاری می کنیم مطالبمون به روز باشه نمی شه . اینجا آدم واقعا وقت کم می یاره . الان هم داشتم پست قبلی را ویرایش می کردم که اشتباها حذف شد . من هم حوصله نوشتن دوباره را ندارم .

بازی های تیم ما روز شنبه توی زمین چمن کالج امور مالی توکیو برگزار شد . بازی اول رو ۳ بر صفر باختیم . با زی دوم رو ۳ بر صفر بردیم و بازی سوم رو هم با پنالتی باختیم .  همین !!! بنده هم بعد از سه سال بازی نکردن دهن مبارک را سرویس کردم . الان تموم عضلات بدنم درد می کنه . بعد بازی هم یکی اومده بود مصاحبه که هدفتون ازاین بازی و از این حرفها  ما هم گفتیم آشنایی با بر و بچ کشورهای دیگه و گفتگوی فرهنگ ها !!!۱

روز یک شنبه هم با این رفیق ایرانی مان رفتیم "Flea Market Shinagawa" . نمی دونم گفتم یا نه این بازارها یه بازار یک بار در هفته و یا یک بار در ساله که فروشنده هاش خونواده های ژاپنی هستند . من یه کردن بند و گوشواره کریستال آمریکایی برا عیال خریدم به ۱۰۰۰۰ ین . قیمت خورده بود ۱۲۵۰۰ که یکهو زرتی ۲۵۰۰ افتادم پایین . فروشنده یه دختر ژاپنی که ۷-۸ سالی نیو یورک زندگی کرده بود . یه فروشنده سویسی هم دیدم که با زن ژاپنیش کردن بند و انگشتر معامله می کرد . حرف نزده فهمید اهل ابرانیم .می گفت دوست ایرانی زیاد داره و ایران را خیلی دوست داره . به خاطر مسایل سیاسی هم جرات مسافرت به ایران را نداشت .

 

نوشته شده توسط در 17:0 |  لینک ثابت   • 

2007/10/28

روز سی وسوم -(1) Home Stay

آقا من الان یکی دو ساعتی هست که خسته و کوفته مثل یه بچه بازگشته از رویاهای کودکی از برنامه Home Stay میزبان ژاپنی ام برگشته ام . و اما بعد ...

روز شنبه ساعت یک و نیم بعد از ظهر توی یه هوای وحشتاک طوفانی و بارانی (از شانس تخمی ما) میزبانان ژاپنی برای تحویل گرفتن میهمانانشان به خوابگاه مرکز بین المللی توکیو اومده بودند . ما هر چی چشم انداختیم تا بلکه بتونیم از روی عکسی که سه روز قبل بهم داده بودن میزبانمون را از بین ۱۷ میزبان دیگه شناسایی کنیم نشد که نشد (دلیلش را هم که می دونید از دید ما همه ژاپنی ها مثل همدیگن ) تا موقعی که اسم منو صدا زدن و میزبان من بلند شد و خودشو معرفی کرد . من هم اول کارموقع معرفی با یه لباس کاملا رسمی اومده بودم که دیدم اکه با همین لباس تو این هوای طوفانی برم بیرون یه دست کت و شلوار پیاده شدم به همین دلیل هم بعد از پایان مراسم معرفی از " ری یگو " میزبانم اجازه خواستم که لباسم رو عوض کنم که اونم انکاری مثه خودم دشمن کت و شلوار خیلی هم استقبال کرد . بعد از مراسم معرفی هم " ری یگو" بهم توضیح داد که منزلش از اونجا خیلی دوره و تا ساعت ۹ شب که همسرش بین راه دنبالمون می آد برام دو جا برنامه گذاشته . بنابراین حدود ساعت ۳ اول به همراه دو تا از میزبانای دیگه با میهمانانشون از اندونزی و ازبکستان به منزل میزبان اندونزیایی رفتیم که در فاصله بین ایستگاه مترو تا منزل طرف باران حسابی پاچه هامان را تا خشتک آبیاری کرد و تازه اون موقع من راز علاقه خانم ها ی ژاپنی رابه شلوار کوتاه با چگمه بلند فهمیدم . با پسر ۱۳ ساله خانواده با نام مستعار " روناوُ " آشنا شدم عشق فوتبال وقتی بهش گفتم فکر کنم اسمش رو از " رونالدو " الهام گرفته از تعجب داشت شاخ درمی آورد . می گفت اول می خواسته اسمش یه چیزی تو مایه های "فیگو " باشه که " چارو "  اسم " روناوُ " را بهش پیشنهاد داده . "چارو" یه زن حدودا ۵۰ ساله و دنیا دیده که یه جورایی لیدر گروه Hippo  Family به حساب می آد و همه بهش احترام میزارن . سال  ۱۹۹۷ ایران بوده و اصفهان و شمال ایران را برای دو هفته ای گشته . موقع تعریف از ایران یه کم خیالم از طرف " ری یگو " و دیدگاه های احتمالیش در مورد ایران راحت شد . ساعت ۶ از بقیه خداحافظی کردیم و به یه کلوپ سالن ماندی شبیه سالن آیروبیک متعلق به چارو رفتیم . اونجا هم دو تا از مهمانای خارجی از تانزانییا و سریلانکا با میزباناشون با کلی بچه قد و نیم قد حضور داشتن . شروع کار معرفی با دو زبان مادری و انگلیسی از طرف میهمانا بود که چارو از همه برو بچ ژاپنی می خواست تکرار کنن . نگو ناکس صدا ها رو هم ضبط می کنه تا بعدا روش کار کنه . بعدا زیاد تعجب نکردم وقتی دیدم با کلی زبان زنده دنیا آشناست. شوهرش یه مرد متین و کاملا در اختیار همسر . یه زن ذلیل تمام عیار . موقع یه بازی گروهی شبیه " سنگ کاغذ قیچی " خودمان مرده بودم از خنده وقتی می دیدمش به همراه بچه های ۶-۷ ساله ورجه ورجه می کنه . و عجیب اخلاق کودکانه ای دارند این ژاپنی ها . رمز شادابی و  طول عمر و شاید هم موفقیت شان . موقع شام با و جود تنوع غذایی که هر کس غذایی آورده بود چیز دندان گیری به جز چند تکه کیک و برنج نتوانستم بخورم به خاطر مزه غذاهاشان . کمی مانده به ۹ از بقیه گروه خداحافظی کردیم و قرارمان شد فردا ظهر به صرف "باربیکیو" در کنار رودخانه "تاما". ساعت ۹ شب "نوریکامی " همسر ۴۲ ساله و جدی "ری یگو " به همراه دو پسربه تمام معنا تخس و شیطانشان در اتومبیل ولوو سرمه ای آخرین سیستمش منتظر ما بود . حدود یک ساعت و ربعی را در راه بودیم تا به منزلش رسیدیم . در بین راه از هر فرصتی استفاده کردم که سر صحبت را باهاش باز کنم . انگلیسی اش خوب نبود و " ری یگو " تمام تلاشش را می کرد تا رشته کلاممان قطع نشود . کاملا مشخص بود که چندان با فعالیت هایHippo  Family  همسرش راضی نیست . از طرفی هم شاید به خاطر خانه دار بودن همسرش باید یه جورایی برای سرگرم کردن زنش با فعالیت های او کنار می اومد . حدس می زدم که با فاصله ای که از توکیو گرفته ایم و ارتفاع باید وارد یک محیط کوهستانی شبیه کلار دشت شده باشیم . ولی به دلیل تاریکی شب و خستگی زیاد فضولی هایم را برای فردا صبح گذاشتم . به محض وارد شدن در خانه واقعا هیجان زده بودم به خصوص که با یکی از خانه های عشق من یعنی خانه ۱۰۰ درصد ساخت چوب مواجه شدم .   (ادامه دارد)

      

 

خانواده "ری یگو کاواکامیRieko Kawakami " به همراه شوهر و  فرزندانش

 

نوشته شده توسط در 16:10 |  لینک ثابت   • 

2007/10/25

روز سی ام

امروز میزبان برنامه home stay  من مشخص شد . یک زن و شوهر جوان ژاپنی با دو پسر ۶ ساله و ۳ ساله . دعوت کننده همسر خانواده " ریکو" ۳۵ ساله خانه دار و شوهر "نوری فامی" ۴۰ ساله کارمند است . اسم پسر ۶ ساله " کازوکی" و پسر ۳ ساله " دایکی " است . عکس خانوادگی شان را هم فرستاده اند . شوهره کمی اخمو به نظر می یاد که بعدا می یارمش تو راه . من پس فردا ملاقاتشون می کنم و رسما مهمونشون می شم . از الان عزا گرفتم که هدیه چی ببرم . از ایران به غیر از چند تا تابلو ارزون قیمت چیز دیگه ای نیاورده ام . فکر کنم باید دو تا اسباب بازی هم برا بچه ها تهیه کنم بزارم کنار تابلو .

این برنامه home stay ظاهرا از سال ۱۹۸۱ در جهان مرسوم شده و در حال حاضراز خانواده های ۳۰  کشور جهان عضو داره و هر ساله هم در حدود ۱۵۰۰ خانواده به کلوپ این برنامه تحت عنوان " the hippo family club" می پیوندند. طرفین مشخصات و علایق خودشون را به همدیگه می دند و مهمان برای یک شب تا دو هفته می ره خونه میزبان برای خوش و بش و تبادل فرهنگ و آداب و رسوم . فکر کنم آقای خاتمی باید نظریه گفتگوی تمدن هایش را با همین برنامه ساده تو ایران شروع کند . خیلی هم تو ایران طرفدار داره .

راستی یادم رفت بگم که تو این اوضاع حساس ما دیروز از "هماهنگ کننده مان" شنیدم که یک دانشجوی ژاپنی توی بم توسط اشرار گروکان گرفته شده . قضیه مال دو سه هفته پیشه ولی سایت های خبری ایران زیاد پوشش ندادن . در عوض تلویزون ژاپن مدام مسله را پی گیری می کنه . دیشب حتی در کنار خبر یک گزارش مفصل هم از شهر بم قدمت و و ضعیت آن پس از زلزله بصورت رنده پخش شد . این هم از شانس تخمی ما .   

نوشته شده توسط در 18:25 |  لینک ثابت   • 

2007/10/24

روز بیست و نهم

امروز گروه به کنفرانس (سازمان ملل - آفریقا و ما) در دانشگاه UN  دعوت داشت . بیشتر پانل ها مربوط به وضعیت بهداشت  در آفریقا مربوط می شد که با تصویر های دلخراشی از گسترش ایدز و مرگ و میر مادران و کودکان همراه بود . جالب است که پس از پانل ها اعضا آفریقایی ما همچنان شاد و شنگول به نظر می رسیدند و دنبال دوست یابی و رد و بدل کردن ایمیل با دختران ژاپنی بودند به خصوص دوست تانزانیایی ما که اتفاقا بیشترین اسلاید ها مربوط به آنجا بود . برایم جالب بود که در یک همچین کنفرانسی یک گروه از بچه های دبیرستانی را هم دعوت کرده بودند . که یعنی آشنایی با بازی بزرگان در سنین نوجوانی . چیزی که در ایران به آن اصلا توجه نمیشود .

اینجا عجیب در دست زن و مرد انواع و اقسام سگ می بینی . به نظرم می آید که همراه داشتن سگ یه نوع کلاس گذاشتن است مثل تهران خودمون چون کمتر تو دست آدمای پاپتی سگ دیدم . یه فرهنگ وارداتی از غرب چون هر چی فکر می کنم با روحیات ژاپنی ها جور در نمی آید .

 راستی یه چیز ارزونتر از ایران هم بالاخره پیدا کردم . شراب ۴ ساله کالیفرنیا با اسم "شیراز" فقط۸۰۰۰ تومان . خدا وکیلی ما که قیمت دستمون نیست ولی این دوست شیرازیمون می که این مارک رو با ۸۰۰۰۰تومان هم گیرت نمی یاد . 

 

نوشته شده توسط در 13:6 |  لینک ثابت   • 

2007/10/21

روز بیست و ششم

دیروز توی خوابگاه یک فقره ایرانی دیگه هم ملاقات کردیم . بچه خوبی به نظر می رسد . البته بیش از دو هفته توکیو نمی ماند . می گوید دو بسر عمو توکیو دارد که نزدیک به ۳۰ است با همسران ژابنی یشان اینجا به خیر خوشی زندگی می کنند . ظاهرا بیشتر وقتش را با آنها سر خواهد کرد و کمتر ملاقاتش خواهیم کرد . بهتر ! من حسابی با این رفیق شیرازی مان مچ شده ام . حوصله یه آدم تازه وارد را ندارم . 

سرو ناهاردر خوابگاه بر خلاف صبحانه و شام بولی است . صبحانه مفصل است و غذای گرم هم دارد . بنابر این غذای گرمش ناهار خوبی در طول هفته در سر کلاس ها است . اما شنبه و یک شنبه ها را عزا داریم برای ناهار . اگرچه تو توکیو شما هر غذای آماده ای را می توانید بیدا کنید . امروز برای ناهار یک بسته ماکارونی گرفتم که فقط کافی بود بیست دقیقه ای توی آب جوش بماند تا بشود یه چیزی تو مایه ماکارونی های خودمان .بدک نیست و مخصوص آدم های کون کشاد .

دختر های مدرسه ای از دوره های بایین تا بالا جملگی کت و دامن بسیار کوتاهی می بوشند که گاهی شورتشان هنگام نشستن روی صندلی های مترو هویدا ست .و عجب رانهای کلفتی دارند بر خلاف دختر های نسل قبلی که ترکه ای و خوش اندامند . به نظر من تعجب هم ندارد بااین وضعیت فرهنگ غذایی در توکیو که همه چیز فست فودی است و فوق العاده چرب . ضمن اینکه مصرف میوه هم عجیب کم است و براساس قراین بیشترین سرطان روده را نسبت به جمعیت دارند .

نوشته شده توسط در 11:15 |  لینک ثابت   • 

2007/10/19

روز بیست و چهارم

دیشب برایمان یک مراسم چای آرایی سنتی ژاپنی ترتیب داده بودند .  یک ساعت و نیم تمام چهار تا خانم با لباسهای  کیمونو داشتند با یک سری آداب خاص چایی را در ست می کردند که دقیقا طعم حنا را می داد . مدام هم از حضار خواهش می کردند که سکوت را رعایت کنند . لابد به خاطر اینکه طعم چای خراب نشود . یک وقت تلف کنی تمام عیار و کسل کننده .

امروز فرصت کردم برای چهارمین بارکمی بیلیارد بازی کنم . پیشرفت خوبی داشته ام و مهمتر از آن یک جوری کرمش در ماتحتمان لانه کرده است . کمتر شده است که به راحتی به یک سرگرمی علاقه مند شده باشم . رقبا هم  از کنیا - اندونزی و مغولستان به محض شنیدن نام ایران پشت بندش هم اسم احمدی نژاد را  آوردند. گویی که قبل از احمدی نژاد ایرانی وجود نداشته است . فکر کنم تا پایان دوره احمدی نژاد ادعای طرف مبنی بر احمدی نژادی شدن دنیا به وقوع بپیوندد .

امروز عصر در بدر دنبال آرایشگاه ۱۰۰۰ ینی بودم که آدرسش را از یکی ازبچه ها گرفته بودم .( نرخ آرایشگاه یا همان پیرایشگاه در توکیو وحشتناک است . متوسط نرخ فقط کوتاه کردن مو ۴۰۰۰ ین که به ریال یه چیزی در حدود ۳۳۰۰۰ تومان ما می شود . ظاهرا یک همچین نرخی در کشورهای دیگه هم بی سابقه است . چون همه شاکین از این نرخ) که بالاخره توی یه بازارچه محلی پیداش کردم .با کلی هم عزت و  احترام . طرف هم یه جوون تپلی و چیره دست با تیپی شبیه این حزب اللهی های خودمان . یک ته ریش تنک آخوندی با یه کلاه نازک قهوه ای پشمی شبیه کلاه های حاجی بازارها . کارش با این نرخ شبیه به کارهای فی سبیل اللهی در کشور خودمان می ماند . اما این کجا و آن کجا !

نوشته شده توسط در 18:28 |  لینک ثابت   • 

2007/10/17

روز بیست و دوم

در برخورد اول با مردم کوچه و بازار توکیو آدم حس می کند که این آدم ها ماشینی هستند و فاقد حس و عاطفه . اما اگر کمی باهاشون گرم بگیری دیگه دست از سرت بر نمی دارن . به عبارت دیگه برای مصاحبت با یه ژاپنی اصلا منتظر نباش که او شروع کننده باشه . من اینو حداقل سه چهار بار تجربه کردم. می خوام بگم در واقع آدم های خونگرمی هستند اما مشکل رو  در روابط شون در ندانستن زبان و مشغله کاری و کمی هم خجالتی بودن می دونم .

امروز رفته بودم توی یکی از محله های نزدیک ایستگاه "هاتاگایا" که کوچه های تنگ و باریک و مغازه های کوچک و خانواری از مشخصه این محله بود . بر خلاف تصور قبلی سطح زندگی ها بسیار معمولی و شاید هم کمی فقیرانه . با اینکه در همین محل و درست آنطرف خیابان محله بسیار های کلاس وجود داره که اصلا قابل مقایسه با هم نیستند . ظاهرا این اختلاف طبقاتی حتی توی ژاپن هم وجود داره .

اینجا برامون یه برنامه گذاشتن به نام home stay که ظاهرا هر که مایل باشه معرفی می کنند به یه خانواده ژاپنی که یه شب به مهمانی شون بره . من هم ثبت نام کردم . باید برنامه خیلی جالبی باشه . مهمانی من ۲۹ اکتبر ه . بعدا مفصل در موردش می نویسم .

نوشته شده توسط در 17:38 |  لینک ثابت   • 

2007/10/15

روز بیستم

یکی از مشکلات اساسی زندگی در ژاپن برای خارجیان تازه وارد استفاده نکردن ژاپنی ها از حروف انگلیسی در تابلوها خیابان ها و متروها و ادارات و به خصوص بر روی بسته های خوراکی ها و غذاهاست . آدم واقعا گوز پیچ می شود که به کجا دارد می رود و در فروشگاه ها چه چیزی دارد می خرد. سطح زبان انگلیسی آدم های کوچه و بازار هم وحشتناک پایین است و آدم در می ماند حیران و ویلان . شاید یکی از دلایلش هم این است که طرف را مجبور کنند برود ژاپنی یاد بگیرد . ولی از ما به ژاپنی ها نصیحت که این کار برای اقتصاد توریست تان  ضرر دارد . البته اگر درآمد توریست برایشان مهم باشد . که با وجود ۵ تریلیون  دلار تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۰۵ فکر نکنم نیازی به آن داشته باشند که دست شان را جلوی خارجی ها دراز کنند . 

امروز توی مترو متوجه شدم که تمامی جونها بدون استثنا رنگ کت و شلوارشان مشکی است . انگار که رنگ دیگه رو برای خودشون جوات می دونند . دختر ها هم معمولا شلوار کوتاه و یا دامن کوتاه با چکمه بلند می پوشند . به نظرم وضعیت پوشش دخترها در مفایسه با تایلند و یا فیلیپین خیلی مناسب تر می یاد . ضمن اینکه خودشون اصلا برهنگی رو ننگ و عار نمی دونند .

امروز منتخب خطاطی کلاس رسم الخط ژاپنی را روی تابلو لابی نصب کرده بودند که رسم الخط من هم بود . با به به و چه چهی که استاد خط از من می کرد انتخاب خط من زیاد برام جای تعجب نبود. 

نوشته شده توسط در 15:29 |  لینک ثابت   • 

2007/10/13

روز هجدهم

امروز تور کوه "فیجی" را از دست دادم . آنقدر دست دست کردم تا ظرفیت اتوبوسش تکمیل شد . از این بدتر نمی شد . دیروز یک کلاس فشرده ۵ ساعتی تاریخ سیاسی ژاپن برایمان ترتیب داده بودند . مدرس کلاس یک استادعلوم سیاسی از دانشگاه میجی بود با  لحجه و ادا و اطوارهای کاملا آمریکایی .  ۳ ساعت از وقت کلاس را در خصوص فتوحات ژاپن در چین و کره و روسیه و فلیپین و مالزی و اندونزی و ... در حداقل ۱۰۰ سال گذشته صرف کرد . آن هم با چه تعصب و غیرتی . به جنگ دوم جهانی که رسید شروع کرد به ننه من غریبم بازی درأوردن و ویدیوی بمباران هیروشیما و ناکازاکی را نشان دادن . دلم می خواست بهش بکم از هر دستی که بدهی از همان دست هم می خوری عزیز . به نظرم در تاریخ سیاسی جهان کمی نسبت به جنایت های ژاپنی ها کم توجهی شده است . فتوحات ژاپنی ها در نیم قرن اخیر هم ادامه داشته است اما این بار از نوع مارکتینگ آن . امروز چند نفری تاجیک هم به مرکز آمده اند باید در اولین فرصت ترتیب یک مصاحبت را باهاشون بدم . کشته مرده شنیدن لحجه هاشون هستم .

 

نوشته شده توسط در 19:25 |  لینک ثابت   • 

2007/10/11

روز شانزدهم

از اول قرار داشتم که تا مدتی که ژابن هستم روزانه چند کلمه ای بنویسم . اما سرم اینقدر شلوغ است که  این امکان وجود ندارد . آدم واقعا اینجا وقت کم می آورد .

امروز یک کانتری ریبورت داشتم که به خوبی و خوشی گذشت . حساس ترین جای این پرزنت ها موقع پرسش و پاسخ هاست . لحجه های مختلف انگلیسی دهن آدم را سرویس می کند . بایستی تمامی بدنت را دو تا گوش کنی تا چند کلمه ای از این هندی ها و بنگلادشی ها و کامبوجی ها سر درآوری . من همان اول کار بدون رودرواسی خواهش کردم سوالات واضح و شفاف باشد . فعلا بای این مامور اطاق کامپیوتر راس ساعت ۱۲ آمده و می خواد تعطیلش کنه. ژاپن است و وقت شناسی .

نوشته شده توسط در 18:25 |  لینک ثابت   • 

2007/10/8

روز دوازدهم و سیزدهم

روز یک شنبه ای بالاخره دوربین را خریدم . یه دوربین سونی با ۸.۱  بیکسل و ۱۰ زوم و یه حافظه ۲ گیگی . برام به بول ایران حدود ۳۵۰۰۰۰ چوقی آب خورد . در جریان خرید با یه فروشنده ایرانی برخوردم که حالم از هر چی ایرانی بود به هم خورد . فقط یه سوال فنی ازش کردم که جوابمو مثه ماست داد . فکر کنم اگه تو تهرون بودیم بیشتر تحویلمون می گرفت . به خاطر کثافت کاری های سال های اخیر ایرانی ها تو توکیو کمی بهش حق می دم اما دیگه نه به این غلظت . در عوض فروشنده بنگلادشی که ازش دوربین رو خریدم حسابی حال داد . یه تخفیف ۱۰ درصدی با یک دعوت به یک افطاری که قبول کردم . اساسی احساسات ضد آمریکایی داشت و کلی هم از احمدی نژاد تعریف کرد که ما هم توی ذوقش نزدیم .  روز دوشنبه هم که از صبح تا عصر بارون اومد . فقط موقع افطار با دوست ایرانی مان رفتیم به مسجد ترک ها یه افطاری دبش زدیم تو رگ . بعد از دو هفته ای دلی از عزا درآوردیم .

نوشته شده توسط در 18:6 |  لینک ثابت   • 

2007/10/6

روز یازدهم - آکی ها بارا

امروز با دو هموطن ایرانی که قبلا آمارشان را گرفته بودم سری به مرکز لوازم الکترونیک توکیو در آکی هابارا زدم . اولا بگم تصمیم نداشتم با ایرانی جماعت رو هم بریزم ولی از نظر من که توی دوست یابی آدم سخت گیری هستم به نظر بچه های خوبی اومدن . قبل از آکی هابارا  یه سری به فروشگاه های فیلی مارکت زدیم که محلی است برای فروش اجناس دست دوم خانوارها و چه قدر هم شلوغ . قبلا تصورش برایم سخت بود که توکیو نشینان هم خواهان اجناس دست دوم باشند ولی واقعیت اینست که فشار هزینه زندگی آدم را به هر کاری وا می دارد . آکی ها بارا یه جایی است شبیه جمهوری خودمان  و هر وسیله الکترونیکی که بخواهی به راحتی می توانی بیدا کنی . دوربین مورد علاقه ام را بافتم که احتمالا اگر وقت داشتم فردا می خرمش . راستی کسی می دونه یه دوربین اچ ۳  سونی با ۸.۱ مگا پیگسل و ۱۰.۱  زوم تو تهرون چند است ؟؟ اگه مسیج بزارین در عوض سوالی داشتین در خدمت گذاری حاضریم .

موقع شام هم با یه افغانی با کلاس دیگه آشنا شدم که نزدیک به ۴۰ سال بود در توکیو ساکن بود . با این حال فارسی را با تسلط کامل حرف می زد که گیف کردم . آدم اهل شعر و ادب و سیاست بود . تو رشته حقوق درس خونده بود و نقش مترجم زبان های انگلیسی و فارسی و اردو را برای سازمان همکاری های ژاپن داشت . بسیار هم به فرهنگ و تاریخ ایران تسلط داشت .

امروز برای اولین بار هم بیلیارد بازی کردم . فکر کنم استعداد عجیبی توی این بازی داشته باشم  

نوشته شده توسط در 16:55 |  لینک ثابت   • 

2007/9/26

من الان سرزمین آفتاب تابان هستم

من برای یه شش ماهی ژاپن هستم . بعدا مفصل براتون می نویسم .  عکس هم خواهیم داشت . البته وقتی دوربینم را خریدم . کسی از هموطنای اینجا اگه خواست می تونه اینجا مسیج بزاره فعلا بای! 

نوشته شده توسط در 15:46 |  لینک ثابت   •