تبليغاتX
حرفی برای گفتن

2009/12/5

یک کار خیر !

نم نم باران است و سطح لیز خیابان . با احتیاطی مثال زدنی از کنار معمم میانه سال که منتظر تاکسی است رد می شوم . ظاهرا هیچ کس حاضر به سوار کردن معمم نیست و تازه هرکس متلکی هم بارش می کند . یک لحظه در آینه ماشین پشت سرم را رصد می کنم و با احتیاط ترمز می کنم . کمی دنه عقب می روم و جلوی پای معمم میانه سال می ایستم . حدسم درست بوده است و معمم میانه سال نابیناست . مسیرم تا میانه راه با معمم یکی است . معمم دعائی برای عاقبت به خیریم در دنیا و آخرت می کند . با خودم فکر می کنم برای کارخیر هم که شده معمم را تا مقصد برسانم . در این فکرم که معمم حدیثی از امام صادق به روایت حلیته المتقین نقل می کند .

-" هرسواره ای در دنیا پیاده ای را به مقصد برساند خداوند درآخرت مرکبی بهشتی به او عطا می کند . "

با نفس حدیث که دعوت به نیکو کاری است مشکلی ندارم . ولی حس می کنم که آخوندک با گفتن بی موقع این حدیث دارد ازم استفاده ابزاری می کند .

-" حاج آقا شما اگر این حدیث را هم نقل نمی کردی ، قصدم بر این بود تا مقصد شما را برسانم تازش هم من زیاد اعتقادی به کتاب حلیته المتقین ندارم " .

حاج آقا را گوئی مویش را آتش زده اند هی این طرف و آنطرف در صندلی عقب می لولد . حسابی توی برجکش خورده است شاید برای کسی که همیشه متکلم وحده بوده شنیدن این حرف سخت بوده است .

-" البته کتاب حلیته المتقین یکی از گوهرهای گرانبهای علامه مجلسی است ، شما ظاهرا علامه را نمی شناسید که اینطور قضاوت می کنید ، ضمن اینکه سوء نیتی در عرض این حدیث نداشتم ، بهر حال اگر سوء تفاهمی پیش آمده عذر مرا بپذیرید ".

- " البته علامه مجلسی صاحب کتب بحار الانوار و گرد آورنده مفاتیح الجنان را خوب می شناسم و البته خوب هم می دانم که حضرت ایشان در مقدمه کتاب بحار ده صفحه ای را در ستایش شاه سلطان حسین به زعم روحانیون زن باره مدیحه سرائی کرده است ".

دیگر در این باره حرفی نمی زند و تنها با تفصیل فراوان آدرس مقصد را می دهد با نشانه های فراوان ، تو گوئی که چشمانش از من هم بینا تر است . در این بین آدرس گلدسته های مسجدی که در کوچه واقع شده است را می دهد . به سمت کوچه می پیچم و جلوی درب مسجد ترمز می کنم ، به خیال اینکه پیش نماز مسجد است . آدرس دیگری در کوچه دیگر و درب سبز رنگی را حواله می دهد .

- " بی زحمت همین جلوی درب سبز رنگ نگه دارید اینجا منزل بنده است ، من معمولا این مسیری که شما تشریف آوردید را چهارصد تومن پرداخت می کنم "

-   " حاج آقا من که از اول عرض کردم من به نیت یک کار خیر شما را تا مقصد آوردم  پس دیگر حرفش را هم نزنید " .

از ماشین پیاده می شود و من هم گازش را می گیرم . تقریبا نیم ساعتی با تاخیر به خانه می رسم . اما هرچه فکرش را می کنم این مسیر ی که برای یک کار خیر برداشتم از هزار و دویست تومن هم بیشتر می ارزید . انکار داریم دنیایمان را هم ارزان می فروشیم .

 پ ن : یک کار خیر ! داستانیست کوتاه از خودم .

نوشته شده توسط در 8:39 |  لینک ثابت   • 

2009/10/28

استخاره

پیرمرد با پسرش رو بروی در کتابخانه واقع در حیاط مسجد محل ایستاده است و انکار دنبال گمشده ای می گردد . هر دو انسان های ساده و بی پیرایه ای به نظر می رسند . با لباس های ساده و صورت آفتاب خورده و دست های زمخت و سنگین که حکایت زندگی کارگران زحمت کش رادر ذهن متبلور می سازد . پسر با قیافه ای محجوب تازه پشت لبش سیاه شده است و در همه حال چند سانتی متری در پشت پدر ایستاد ه است به نشانه احترام .  هوا به شدت گرم است و آفتاب به قدرت هر چه تمام به سر و صورتشان می بارد . اما عزم هر دو برای حضور در آن مکان و وصال به مقصود گرمی هوا را به هیچ می انگارد .

 پسری جوان وخوشرو با لباسی ساده از کتابخانه مسجد بیرون می آید و آماده باز کردن قفل دوچرخه اش می شود که گوئی پیر مرد و پسرش گمشده شان را پیدا می کنند ، به طرف پسر جوان می روند و درخواست استخاره برای امری خیر می کنند . پسر جوان فکر می کند که شاید او را با یکی از طلبه ها ی حوزه که در بالای طبقه کتابخانه مسجد اسکان داده اند اشتباه گرفته اند . به طبقه بالا راهنمائیشان می کند . پیرمرد که برای ازدواج پسرش به دنبال استخاره آمده است همچنان اصرار بر گرفتن استخاره توسط او دارد . پسر جوان توضیح می دهد که نه طلبه است و نه آدم مذهبی . دانش آموزی پشت کنکوری است که خودش را برای دومین سال کنکور آماده می کند. برایش تعجب آوراست که چرا از بین این همه آدم در مسجد او برای استخاره انتخاب شده است . پیرمرد جوابی برای این سوال پسر جوان ندارد . پسر جوان سوار بر دوچرخه آماده رفتن می شود که حس می کند مچ دستش توسط چیزی زمختی قفل شده است . پیرمرد ول کن معامله نیست و از بی توجهی پسر جوان عصبانی به نظر می رسد . پسر جوان یه لحظه با خود فکر می کند که استخاره ای بگیرد و خود را خلاص کند ، اما نگرانی از آینده پسر پیر مرد منصرفش می سازد. در همین حین است که طلبه سید جوانی که روز قبل در صف نماز جماعت در مورد فاصله پیش از حد دو پا به پسر جوان گیر شرعی داده بود سر و کله اش پیدا می شود. پسر جوان که انکار راه مفری پیدا کرده است بلادرنگ از طلبه خواستار استخاره ای برای پیرمرد می شود . طلبه جوان قرآن به دست به سمت آنها می آید . پیرمرد دست پسر جوان را رها می کند تا پسر با یک فشار به رکاب دوچرخه چندین متر از آنها دور شود . طلبه در حال سوال از نیت استخاره پیرمرد است که پسر پیرمرد بی توجه به آنها دورمی شود . پیر مرد که دور شدن پسر ش را نظاره گر است قید استخاره را می زند .

پ ن : استخاره داستانی کوتاه است به نوشته خودم

نوشته شده توسط در 10:13 |  لینک ثابت   • 

2009/10/25

بسوی جمکران

-" آقایان و خانم ها امروز ختم هزار صلوات داریم ، از همین صندلی جلو اتوبوس هم شروع می کنیم ، به ترتیب هر کس برای بغل دستیش یک صلوات محمدی پسند چاق کنه تا ته اتوبوس و دوباره از نو "

 این را حاج آقا مبشری مسئول کاروان سه شنبه هفته های جمکران می گوید . مردی است میانه سال ، بازاری و به شدت سنتی با لهجه غلیظ اصفهانی . مرید آقای منتظری است و هر سه شنبه هفته ها برخلاف دیگران نماز مغرب و عشایش را در بیت آقای منتظری و به امامت ایشان     می خواند . اتوبوس ایران پیما لکنته است و نای جلو رفتن ندارد .  همه جور آدمی در بین زائران راهیان جمکران دیده می شود . در طول راه هر کسی از معجزات و برکاتی که سفر های هر سه شنبه به جمکران برایشان داشته صحبت می کنند . بهبودی بیماری لاعلاج آقایی . به سر و سامان رسیدن دختر زنی میانسالی ، وصال به کار و بار مسکن جوانی  و...

شبِ کشته شدن خلیفه دوم است و حاج آقا مبشری این تقارن را با سه شنبه به فال نیک گرفته است . برنامه ریزی کرده است که در بازگشت به اصفهان سری هم به آرامگاه ابولو لو در راه فین به کاشان بزنیم . به همین خاطر هم این سفر با سفر های دیگر خیلی تفاوت دارد . اکثر مردها لباس های شاد پوشیدن و زنها هم کلی نقل و نبات و تخمه و تنقلات با خودشون آوردن برای مراسم . بر خلاف هفته های قبل از زیارت عاشورا و دعا هم خبری نیست . همه یه جورهایی بی صبرانه منتظر ختم هزار صلوات هستند تا به کار اصلی خود برسند .  اما فرستادن صلوات ها از ابتدای اتوبوس تا انتها چندین نوبت چرخیده ولی خیلی مانده تا تعداد صلوا ت ها به هزار برسد . حاج مبشری متوجه کسلی زوار می شود تنوعی در فرستادن صلوات ها می دهد .

-    " حالا برای تنوع هم که شده به ترتیب هر کس دعائی کنه و دیگران برای استجابت دعایش صلوات ختم کنند".

 هر کس دعائی می کند که بیشتر خواستهای شخصیش را بیان می کند . صلوات ها رمق ندارد و آقای مبشری هم گلایه مند است . در این بین جوانی آرزوی نابودی خائنین به کشور و ملت به نام دین می کند . تنین صلوات دوباره جان می گیرد .

با هر جان کندنی شده ختم هزار صلوات تمام می شود و زائران نفس راحتی می کشند .  حالا نوبت به مداح خوش قریه کاروان است که برخلاف هفته های قبل که با زیارت عاشورا و روضه اش به صحرای کربلا اشک همه را در می آورد  فکاحی هائی از ذم عمر بخواند تا حضار از خنده لیسه بروند . آقای راننده معروف به " ممد آقا دکمه " بر خلاف هفته های قبل نه تنها کاری به ریختن پوست تخمه و آشغال های کف اتوبوس توسط زوار ندارد که خودش در آشغال سازی  دست همه را از پشت بسته است . از هر طرف که نگاه می کنی این پوسته تخمه است که از دهان زوار زوزوه کشان در هوا معلق است . تقریبا کار به بزن و برقص رسیده است . در یک آن ممد آقا دکمه رل فرمان را رها می کند می ایستد و رو به زوار و پشت به جاده چند ثانیه ای قری به کمر می دهد . اتوبوس از خنده منفجر می شود . در این میان هم حاج آقا مبشری آرام و قرار ندارد . با کت زرشکی رنگش مدام راهرو اتوبوس را تا ته می رود و برمی گردد و تنقلات بین زائران تخس می کند .

سی چهل کیلومتری شهر قم ختم برنامه تا پس از برگشت از جمکران توسط آقای مبشری اعلام می شود . کف اتوبوس قیامتی است که نپرس .  دو سه نفری مامور تر و تمیز کردن اتوبوس می شوند . زن ها خودشان را زَفت و زِلا می کنند و آقای مبشری هم کت زرشکی رنگش را در می آورد .

کم کم مناره های حرم حضرت معصومه نمایان می شود و مداح زمزمه ای را در رسای حضرت سر می دهد . تقریبا موقع اذان مغرب است و اتوبوس وارد بلوار حرم شده است .

-" بعد از نماز مغرب و عشا همه به اتفاق ، شام را در کنار اتوبوس هستیم و بعد هم انشااله به مسجد جمکران می رویم "

حاج آقا مبشری به اتفاق چند نفری ضمن التماس دعا دم بیت آقای منتظری پائین می پرد .    اتوبوس وارد کف رودخانه آسفالت شده قم می شود . در حین پیاده شدن زوار از اتوبوس شام بعد از نمازاین هفته آقای مبشری لو می رود . شب کشته شدن خلیفه دوم مسلیمن است و باید سور و سات این سفر با کباب کوبیده تکمیل شود .

پ ن : بسوی جمکران داستانیست کوتاه از خودم .

نوشته شده توسط در 9:9 |  لینک ثابت   • 

2009/7/14

قدرت خانم

آقا سید دستش را کرده بود در جیبش تا پول خرت و پرت های میرزا سبز علی بقال را بدهد که صدای زنانه آشنائی دلش را لرزاند . علیرغم اینکه می دانست صدای گیست ، نگاهش را به عقب برکرداند تا صورت شکسته شده ولی هنوز دلفریب معشوقه از دست رفته سالهای جوانیش "قدرت خانم" را ببیند . آقا سید آنقدر حول شده بود که یادش رفت بقیه پولش را پس بگیرید . برای بار دوم نگاهش را کرد و سر به زیر از مغازه میرزا سبز علی بیرون آمد .

آقا سید بعد از گذشت سال ها از عمرش هنوزبر و روئی داشت و بین اهالی محل هم به صداقت و دست و دل پاکی معروف بود . از مال دنیا هم دکان کوچکی ته بازار محل داشت که به جلد و شیرازه و مرمت کتاب های قدیمی مشغول بود و به سختی نان همسر و شش فرزندش رو می داد ولی علی رغم همه گرفتاری های زندگی ناشکر نبود و اصولا هم به غیراز یک چیز به هیچ چیز امور دنیوی وابسته نبود ، اون هم عشق قدیمیش به "قدرت خانم " بیوه نازای مرحوم حاج آقا قدسی پیش نماز مسجد محله بود که چند سال پیش توی راه برگشت از روستا شون به شهر با یه مینی بوس تصادف کرد و به رحمت خدا رفت . با وجود اینکه  بیست سال پیش حاج آقا قدسی " قدرت خانم " را به زنی گرفته بود ولی آقا سید تا آخرین روزهای زندگی حاج آقا یکی از مریدان پرو پا قرص حاجی باقی ماند و تنها فردی از محل بود که به خونه حاج آقا رفت و اومد داشت و خرده فرمایشات حاجی را انجام می داد و خدائیش هم تا روزی که حاجی زنده بود به " قدرت خانم " کمتر از خواهری نگاه نکرد . اما درست فردای شب مراسم چهلم حاجی بود که رفته بود خونه قدرت خانم برای تسویه حساب های مراسم هفت و چهلم حاج آقا که بر خلاف همیشه که دست قدرت خانم از پشت پرده اتاق برای گرفتن و یا دادن چیزی می اومد بیرون ، خودش آمد و با یک ناز و عشوه خاصی حساب و کتاب مراسم رو با یه انعام حسابی به آقا سید داد و التماس عاقبت به خیری کرد . از اون روز به بعد هم به بهانه های مختلف قدرت خانم سر راه آقا سید سبز می شد و یا سر ظهر و تو خلوتی محله به در مغازه می اومد و خرده فرمایشاتی را برای سید می آورد . یک روز هم نه گذاشت و نه برداشت که آره ! بالاخره من یه زن بیوه هستم و هنوزم بر و روئی دارم ، شما که تو محل بر و بیائی دارید یه فکری برای ما بکنید و یه مرد نجیب و چشم پاک مثل خودتون  رو برام در نظر بگیرد . سید هم البته نامردی نکرد و چند نفری رو معرفی کرد که هر بار به بهانه های بی مورد قدرت خانم دک می شدند .

از دو سه روز قبل اون شب لعنتی ، سید تصمیم خودش رو گرفته بود . بر و بچه ها رو فرستاد ولایت . عصر زود تر از بقیه روزهای دیگه از حجره اومد خونه . سر و صورتی صفا داد . لباس پلور خوریش را پوشید و نگاهی تو آینه به موهای جو گندمیش انداخت . دستی به چشمهایش نافذ و مردونه اش گشید و هوا که خوب تاریک شد به سمت خونه قدرت خانم را افتاد . توی راه دلش به هزار راه رفت از یک طرف فکر زن و بچه اش بود و  عاقبت و آخرتش و از یه سمت هم هی نگاه هیز قدرت خانم تو چشماش می دوید که با نازک کردن و کشیدن صداش دل بی صاحبش را برده بود . مدام هم خودش را توجیه می کرد که کار ناصوابی که نمی کنم یه زن تنها و بی کس رو هم که ممکنه به گناه بیفته میگیرمش زیر پر و بال خودم .

تو همین فکر ها بود که دید جلوی در خونه قدرت خانمه . دستش به کلون مردونه در رفت اما یه لحظه پشیمون شد و کلون زنونه رو زد . صدای قدرت خانم نفس سید رو برید طوری که به سختی تونست خودش رو معرفی کنه . قدرت خانم که انگار منتظر سید بود در رو باز کرد و سید رو کشید تو و به بهانه اینکه ممکنه همسایه ها سرک بکشند در و بست . سید نگاه نگران و دستپاچه قدرت خانم رو خاطر جمع کرد که اتفاقی نیفتاده و فقط اومده اون مردی رو که اون دنبالش بهش معرفی کنه .

داشت برای قدرت خانم مقدمه چینی می کرد و خودش رو جای اون مرد نجیب و آبرو دار قدرت خانم جا می زد که دست های گرم زنانه ای اون رو به طرف اتاق هدایت کرد . قدرت خانم حیا رو گذاشت کنار و گفت حال که تا اینجا اومدید بهتره خودتون همین جا یه صیغه ای هم بخونید . آق سید هم حجب و حیا پنجاه و چند ساله اش را کنار گذاشت و شروع کرد به خوندن صیغه که وسط های صیغه قدرت خانم طاقت نیاورد و خودش رو چبوند به آقا سید . صبح روز بعد آقا سید که داشت می رفت سمت حموم محل تو خوف و رجا بود که حالا این زناشوئی شرعی بود با این صیغه منعقد نشده یا نه ؟  اما مدام خودش رو دلداری می داد که خوندن صیغه بهرحال صورت قضیه هست و اصل قضیه رضایت طرفینه که هر دو تا داشتن .

بعد از نه ماه قایم و دایم ، موقع به دنیا آوردن بچه و انگ بی عفتی به قدرت خانم ، آق سید مجبور شد که در هیا هوی مسجد و در عین ناباوری اهالی محل پیوند زناشوئیش رو با قدرت خانم فاش کند . از اون به بعد هم اگرچه در ظاهر سر و صدای مردم خوابید ولی هیچکس هم نگاه سگ به پسر بچه عینهو میمون حاصل این پیوند نینداخت . پسر بچه بی ادب و فحاشی که طاقت تمام اهالی محل و کسبه را طاق کرده بود و هر روز خدا یه علم شنگه ای راه می انداخت . یه روز چادر از رو سر زن های محل می کشید و فرار می کرد ، یه روز شیشه های مغازه ها رو می شکست ، یه روز از روی پشت بام و از توی روزنه سقف آشپزخونه ها خاک تو غذای خلق اله می ریخت و خلاصه کاری کرده بود که مردم تو حرومزاده بودنش شک نکنند اما علی رغم اینکه سید تا آخر عمر دغدغه حلال زاده بودن یا نبودن این بچه را با صیغه ناتمام داشت ولی عجیب دلبسته این پسر بود   .

پی نوشت : قدرت خانم قصه ایست کوتاه از خودم  . 

 

نوشته شده توسط در 12:4 |  لینک ثابت   • 

2007/1/14

چه مي بايد كرد؟

نزديك ساعت هفت عصر است .كنار كيوسك روزنامه فروشي محو خوانندن تيتريك روزنامه ها ست . صدايي رعشه وار تقاضاي پانصد تومن پول كرايه تاكسي مي كند . سر بلند مي كند . دختري است با چشماني خمار كه ناي ايستادن هم ندارد . سرو وضعش بدك نيست و كمان نمي رود كه كدا باشد. معمولا به اين جور آدم ها كمك نمي كند . مي خواهد بي اعتنا راهش را بگيرد و برود . با نگاه به صورتش انكار براي يه لحظه تمامي درد و رنجي كه در زندگيش متحمل شده است از جلوي چشمانش رژه مي رود . زيپ كيفش را باز مي كند و به اندازه توانش يك اسكناس هزاري به او مي دهد . به اين خيال كه امشبي را شايد از گزند هزاران طعمه در امان باشد . هنوز پول را نگرفته دستش را داخل كيوسك روزنامه فروشي مي كند .

-        " آقا لطفا يك پاكت سيگار بدهيد " .

مثل يخ وا مي رود . ديگر نگاهش نمي كند . حس آدم احمقي را دارد كه سرش كلاه گذاشته اند . خودش را بابت اسير شدن در برابر احساساش لعن مي كند .  دوباره به خودش قول مي دهد كه ديگر بار كمك نكند . ولي اگر مي شود . هرروز آدم هاي محتاجي را مي بيند كه به بهانه هاي جور واجور از آدم درخواستي دارندكه نمي تواند به سادگي فراموشش كند . از خودش مي پرسد در برابر اين آدم ها چه بايد كرد ؟ جوابش را نمي داند ؟ درمانده است!!

 

نوشته شده توسط در 10:47 |  لینک ثابت   • 

2006/11/12

اوئي كه نمي شناخت !

سال 64 است. نيروي هوائي عراق شديد ترين حملات را به شهرهاي مسكوني آغاز كرده است . اصفهان هم از اين حملات بي نصيب نيست . شهر در شب تقريبا خالي از سكنه است . همه شهري ها به روستا ها پناه آورده اند و رو ستائيان با آغوش باز پذيراي آنها . خانواداش به اتفاق يك دوجين خاله و دائي به روستائي به نام " سگزي" در 40 كيلومتري جاده اصفهان – نائين پناه آورده اند . در پناه مردي به نام "حسن لبفاف " كه اورا مفتخر به نام " حسن گازي " كرده اند . به خاطر شغل دومش كه پر كردن كپسول هاي گاز است . به مدت تقريبا 2 ماه است كه زندگيشان شده است راه اصفهان – سگزي . روزها در اصفهان و شب ها در سگزي . دست و لپ بچه ها خشگه زده است از سردي هوا. دلمشغوليشان ايستگاه راه آهن سگزي و البته صحراي چغندر حسن گازي است. در طول روز كه در اصفهان هستند هواپيماهائي مي بيند كه به راحتي مي آيند ريق شان را مي ريزند روي شهر و مي روند . ماتحتشان مي سوزد وقتي مي بينند از دست هيچ كس كاري ساخته نيست. مدتي است شايعه مجهز شدن پايگاه هوائي اصفهان به موشك هاي زمين به هوائي دور برد به گوش مي رسد ولي هنوز اتفاق خاصي نيفتاده است.

 نزديك خانه عمويش در محله جلفا ايستاده است . محلي كه از جاهاي ديگر شهر امن تر است. جيغ آژير قرمز به هوا بلند مي شود . به جاي پناهگاه به پشت بام مي رود . نگران خانه شان هست . مي شود از آن بالا محل اصابت بمب را حدس زد. صداي انفجار مهيبي ميايد. چشم مي اندازد در افق شهر . گرد و خاكي ميبيند كه چندان مشخص نيست از كجا هوا شده است . يك لحظه به آسمان چشم ميدوزد . هواپيماي مهاجم را مي بيند كه با شناخت از پدافند ناقص گستاخانه تا ارتفاعي آمده است كه مي تواند حدس بزند مينگ 29 است . در يك آن  دو شيئي رعد آسا به سمت هواپيما مي رود . هواپيما اوج مي گيرد تا جان سالم بدر برد . سومين شي برخورد مي كند تا شاهد سقوط هواپيما در كمال ناباوريش باشد . شهر يك لحظه از سوت و كف و تكبير ملت به هوا مي رود . چند روز است كه شايعه شده شخصي كه هدايت كننده موشك پدافند بوده است توسط افراد ناشناسي ترور شده است . شادي سقوط هواپيما در دلش تلخ مي شود .

 

سال 85 است . دارد از ماموريت شهر اراك به تهران بر مي گردد . در كنار دستش در صندلي عقب ماشين سمند مردي ميانه سال با ظاهري معمولي و پسري با ظاهري هوي متال  نشسته است . حركات سر و كردن مرد ميانه سال اورا به عقب ماندگان جسمي مي نماياند. كمي از حضورش ناراحت مي شود . پسرك مدام سيگاري بار گذاشته دود مي كند و ته سيگارش را كف ماشين مي ريزد . تحمل مي كند و چيزي نمي گويد . راننده سمند سي دي موسيقي مي گذارد . سي دي پنجاه سال موسيقي ايران است . صدها بار گوش كرده است . آهنگ زيبائي از مرضيه پخش مي شود كه مرد ميانه سال را به وجد مي آورد . سراغ اسم خواننده را مي گيرد . راننده اظهار بي اطلاعي مي كند . به او مي گويد مرضيه است . به فكر فرو مي رود . سراغ كار و بارش را مي گيرد . مطمئن مي شود ديوانه نيست و كمي احساس راحتي مي كند. آهنگي از گوگوش پخش مي شود . مي خندد و عنوان مي كند كه سالها پيش او را سوار اتومبيل خود كرده و جلوي در منزلش در فرمانيه پياده كرده است. مي گويد كه گوگوش همسايه ناطق نوري بوده است . از ته لهجه اش مي فهمد كه اصفهانيست . از سالهاي 64 و موشك باران اصفهان سوال مي كند . به او اطمينان مي دهد كه همه چيز را به خاطر دارد . در كمال ناباوريش عنوان مي كند كه زدن هواپيماي مينگ 29 در سال 64 كار او بوده است . باور ش سخت است اما نشاني هاي دقيق دارد براي شاهكارش. مي گويد كه خودش سيستم جديد موشكي را از يك كشور دسته چندمي خريده و خودش هم آموزش ديده است . چنان خاطره آنروز را باز گو مي كند كه گوئي حادثه يك بار ديگر دارد اتفاق مي افتد. هنوز برق شادي آنروز را مي توان در چشمانش ديد. مي گويد موشك سوم را به نيت حضرت زهرا پرتاب كرده است و پس از اصابت كه چه ديوانه بازي هايي در نياوره است. از گزو شيرني مردم مي گويد كه هر شب پشت در پايگاه تلنبار مي شد به نشانه قدرداني و سپاس. و از پاداش هاي كرباسچي كه آن موقع استاندار اصفهان بود.

چند سال است كه از نيروي هوائي سپاه خودش را باز خريد كرده و به اراك آمده است . دارد براي شركت در جلسه اي در نيروي هوائي سپاه به تهران مي رود مي گويد هنوز ول كنش نيستند. چندان دلخوشي از روزگار ندارد . اعصاب كتف و كردنش ظاهرا در اثر موج انفجاري ناقص شده است كه اينگونه مانند عقب ماندگان جسمي به نظر مي رسد. جرات نمي كند شاديش را با سوال در مورد وضعيت جسميش خراب كند . اينقدر سرگرم صحبت با اوست كه نمي فهمد روبري ترمينال جنوب هستند. در ترافيك پشت چراغ قرمز يك دفعه از اتومبيل بيرون مي پرد . مي گويد بچه همين محله روبري ترمينال است . خداحافظي مي كند . با نگاهش تعقيبش مي كند داخل كوچه اي مي شود . از نگاهش كم مي شود ولي فكرش خلاصش نمي كند . تازه يادش مي آيد هيچ نام و نشاني از او نگرفته است. 

پی نوشت : اوئی که نمی شناخت داستانی است کوتاه از خودم .

نوشته شده توسط در 12:24 |  لینک ثابت   •