2009/4/23
حاشیه های یک سفر پر مخاطره ( بخش پایانی)
دل کندن از شهر نجف سخت است لااقل برای من بود . تصمیمم را گرفته بودم باید مثل بقیه جاهای دیگر دوستی در نجف برای خودم دست و پا می کردم . موقع خرید چادر مشکی در بازار ازرفتار و کردار فروشنده بسیار خوشم آمد . به اصفهان سفر کرده بود و گلایه داشت که قیمت هتل بسیار بالا بوده . کاشف که عمل آوردم دیدم در مدت اقامتش ساکن هتل عباسی بوده است . برایش توضیح دادم تفاوت هتل عباسی با هتل های دیگر را . برای سفرهای بعدی هتل های دیگری پیشنهاد دادم که زیر بار نمی رفت و دلبسته هتل عباسی شده بود . بعد از گرفتن یک تخفیف حسابی شماره تلفن و آدرس و ایمیلی رد و بدل کردیم و قرار گذاشتیم برای ملاقات بعدی در اصفهان یا نجف .
ساعت 6 صبح دوشنبه 17 فروردین به سمت مرز خسروی حرکت کردیم . یه کله آمدیم و ناهار را هم پلو ساچمه با همراه تکه هائی خرد شده ظروف یک بار مصرف میل کردیم . ساعت 4 بعد ازظهر مرز خسروی بودیم. با "عادل علی" راننده با حال و بامروت و دو زنه بصره ایمان که مدام مردهای ایرانی را به ترس از زنانشان متهم می کرد (به خاطر یک زنه بودنشان) خداحافظی کردیم و به سمت تشریفات اداری گمرگ عراق رفتیم . برخلاف آمدن تقریبا مرز خلوت بود و از ازدحام روزهای ابتدای فروردین خبری نبود . ولی فکر کردم که این دلیلی نیست که مقامات ایرانی در مقابل توهین ماموران مرزی عراقی در روزهای پر ازدحام به زائران ایرانی هیچ عکس الملی نشان ندهند . باور کنید کافی است از طرف ایران مرز تا تعدیل رفتار ماموران گمرگی عراق فقط به مدت یک هفته بسته شود تا برادران و دوستان عربمان از گشنگی هم را بخورند . اما کرامت ایرانی کیلوئی چند در این دولت . سرباز زن آمریکائی که موقع ورود به مرز دیده بودیم را دوباره ملاقات کردیم . گروهبان ژانت با موهای بور، اندامی متناسب و مسلط به زبان فارسی . با تمام بر و بچ خوش و بشی کرد و زیارت قبولی به همه . چند بوسه ای هم از دو پسر کوچک همراهان گرفت . گروهبان بِلک هم با تمامی مردها " گیو می فایو " ی کرد تا موقع بازگشت حداقل خاطره خوبی از سربازان آمریکائی برایمان بماند . ساعت به وقت محلی 8 بود و ما سوار بر اتوبوس ها به سمت ایران حرکت کردیم
